♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی هیچ پولی در جیب هایم می روم به خیابان برف را که می توانم تماشا کنم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انتظار لیموی شیرینی بود که به دهان نرسیده تلخ شد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست مرا فشرد و گفت : آیا روزگار خوشی نیست؟ و من گفتم : آری؛ اما بازار اندوه هم سخت سرد نیست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت.....صدای اندوهی که گوش تمام ِ جاده ها را کر می کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گریه در تاریکی : صدایی که به گوش هیچ خدایی نمی رسد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک دست در جیب چپ دست دیگر در جیب راست.. این اندوه ِ آشنا، تصویر پاییز ست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با تو حرف مي زنم كجا بردي دل بي صاحب مرا ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهايي غولي ست از قصه هابيرون آمده راهش را گم كرده بزرگ و بي آزار روي قلبم مي نشيند ني لبك مي زند اشك مي ريزد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق یعنی تو نیستی و تمام خیالم درد می کشد..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا مهم نیستــ ! که تشنه با رویای آبــ میمیریم! از خانه که میــ آیی: یکــ دستمالــ سفید ، پاکتیــ سیگار ، گزینه شعرفروغــ ، و تحملیــ طولانیــ بیـاور!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شوقِ پروازم نمی آید، پرستویم کجاست؟ /آسمانِ بی غشم، دیبای مینویم کجاست؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 19 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .