♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر تنهایم اینجا... میدانم آخر این نبودنت مرا تــــبــاه میکند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانم بــانــو با رفتن پاییز مرا کامل فراموش خواهی کرد با تـابـش نـرم و گـرم آفـتـاب زمستانی تـمـام خــاطـرات بارانــــی و بـرفی مان را فـرامـوش خــــواهـی کـرد آن بعد از ظهر سرد را مـیـگـــویـــم روز اول دیـدارمـان خـاطـرت هـسـت هـنـوز ... !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آمده ام تا بروم این هم قصه ای بود بـــانــــو ... که با رفتنت پایان یافت قصه ای که غصه داشت کسی هم که این غصه ها را باور نداشت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگم دلتنگ روزهائی که دستانم پر بود از عطر حضورت از بهترین عطرهای فرانسوی عطرهائی که بوی بد رفتنت را مخفی میکرد حالا امروز هوا آلوده ست بی تو این هوا دیگر مسموم است تنفس کن یک نفس کا[!]ت عزیزت را فراموش کنی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر نمی توانم قلمم را در دستانم نگه دارم آنقدر که نوشتم برگرد و تو بازنگشتی قلم هم فهمید ، تودیگر به شعرهایم سرنمیزنی ، نمیخوانی ، نمی آیی بانو....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
متـنفـرم از تــــو ... آئـینـه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من هر وقت یاد تو میکنم بانـــــــو آســــمان نگاهــم ابری و بارانـــــی می شود !!! تو که خوب میدانـــــی آسمان همیشه ابـــری هم دلگیــــر میشود برگــــرد بانو تا آســـمان نگاهــم با نور آشتی کند با چَــــــشمان تو برگرد بانــــــــــو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بـانـوی من هـمـین جـاسـت !!! در قـلـبـم آری آن سـرزمیــن که هـیچکس نـتـوانـست پـیـدایـش کـند و ... کـسی نـمیتـوانـد تـصاحـبـش کـند سـرزمـین تـوسـت سرزمینی که تــو در آن خانه داری سرزمین بــــــادهای بی بازگـشت سرزمینی دور ولی زیبا ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هـنوزهـم آســـــمان چـشــمـهایـم امــن تـرین جـا بـرای ابـرهــای بــــــارانی سـت بـارانی کـه تـو دوسـت مـیـداری زیـر آن راه بـروی ، قـدم به قـدم آیـــا بــا مـــــــــــــن ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من این سو بارانی به پا کرده ام....بانو....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بانو نمیدانم تو فقط بانوی من بوده ای؟ پس بانوی یغما* کیست ! بانوی کیکاووس*... بانو ... گاهی نامت درد ، گاهی زخم میشود گاهی عشق ، لبخند گاهی خاطره ی روزی بارانی یا خاطره ای از باغی پر از شکوفه های گیلاس کاش خودت می گفتی با صدای گرمت که بانو یکی ست آن هم از آن من
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه زیبا در می نوردند کلمات مرا در وسعت نام زیبایت بانو! هجومم کن ! با لب های داغت هجومم کن تنها بگذار بگذار تن پوشم شعرهایم باشد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 13 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .