♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میخواهم بعد از مردنم قلم همیشه اشک آلودم را به کودکی بدهند تا خانه ای بکشد و با همان لجبازی کودکانه دستان ما را در دست هم بگذارد آه... از دیدن چهره ی برافروخته ی روزگار روحم شاد میشود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نبودن هایت شعرهایم را مثل سالن های دادگاه میکند مدام شکایت ، مدام گلایه آخرش ... آخرش را تو بگو تو کاری خواهی کرد تا من رضایت دهم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو مرا خطاب کن به هر نامی عابر زخمی ِ کوچه ی خاطرات یا درمانده ی درد آلود یا شاعر شعرهای بی پاسخ ولی من ترا بنام خودت صدا میکنم...... بـــانـــو..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مدتی ست چمدان به دست در ایستگاه ایستاده ام منتظر قطاری هستم که تو از داخل یکی از واگن ها برایم دست تکان دهی من در میان بخار به خاطره ای برای عابران بـَدل شوم سوار میشوم و با هم دور میشویم صدای سوت قطار ... امیدوارم این همان قطار باشد منتظرم شعرهایم را برایت بخوانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من بدون تو هم میخندم بــانــو....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر نه من نه این واژهای ناقص دیگر نه من نه این فریادهای اشک دیگر از تکرار شعرهایم خسته ام از این قاب تهی خسته ام خسته ام بــانــو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه برای گفتن شعر دامی برای واژه ها پهن میکردم امروز واژه ها را بر میدارم میبوسم و رها میکنم همان بوسه بهانه ای میشود برای شعری دیگر نه دیگر شعری نمیگویم میخواهم کنج دنج خاطرات آرام گریه کنم شاید شما بیایید بانو....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در نبود تو سنگین تار میزنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمان سریع میگذرد بـــــانــــو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو کی خواهی آمد ؟ زمانیکه می خواهند مرا در خیابان تاریک رابطه های پوشالی به دار بیآویزند! کی خواهی آمد؟ زمانی که تن به صلیب کشیده ی مرا کرکسان در این برهوت عشق طعام قحطی های خود خواهند کرد! تو کی خواهی آمد؟ بگو تا من بدانم بـــانـــو زمانی که از من می پرسند آخرین آرزویـم را
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حواست به نگاه هایم نیست؟ بانو .... که این گونه با غریبه ها گرم می شوی که برای آنها شعر می شوی که با هر خنده ای برای من تمام می شوی دود می شوی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعرم چیزی نیست جز همین کلمات که کنار هم میچینم اما با دقت تا که تقدیم کنم و تو با خواندنش شاید لبخندی به اندازه ی پر کردن تنهائی من بزنی بانو و هر دو درد مشترکمان را لمس کنیم تو بخوانی و من بنویسم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستانم تهی ست بــانــو......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میدانی همیشه زمان تازه کردن دیدارمان شعر اخوان را زمزمه می کردم "لحظه دیدار نزدیک ست" حالا بعد از تو تیغ صورتم را می خراشد و دست به بی صفائی زلفهایم دامن میزند ای نخورده مست لحظه ی دیدار دور ست
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 1 ساعت و 21 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .