@♪★☂sadaf_daryayi☂★♪ گاهی وقتها که روی نیمکت تنهایی ام می نشینم... آن زمان که چشمهایم پر از غوغای رها شدن است... تنها خواهش دلم حضور کسی است در کنار من... روی این نيمکت... نه کلامی می خواهم... نه نگاهی که محسور کند مرا... تنها صدای آرام بخش یک نفس کا[!]ت...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 9 ساعت و 10 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .