جانا بجز از عشق تو ديگر هوسم نيست / سوگند خورم من که بجای تو کَسَم نيست / امروز منم "عاشق بی مونس" و بی يار / فرياد همی خواهم و فرياد رسم نيست ... !/ [سنایی]
در عشق نمیدانم درمان دل خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست
هر شب به سر کوی تو آیم متواری
با بدرقهٔ عشق تو بیم عسسم نیست
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 38 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .