هیچوقت به کسی نگو که دوستش داری... هیچوقت نگو عاشقشی. میدونی چرا؟ چون هیچوقت نمیتونی از عهده ی عشقی که داری بر بیای حتی اگر مجنون یا فرهاد باشی... هیچکس تا حالا نتونسته پس تو اولی نخواهی بود... بهتره این راز پیش خودت بمونه...
رفته بودم بیمارستان... خودت میدونی چرا ولی رفتم دیگه رفتم ولی بهت نگفتم میرم، یادمه گفتی اگه آخ بگی، میمیرم دکتره سوال پیچم کرد... رفتم روی صندلی مخصوص بشینم وقتی داشت نوار قلبمو میگرفت بهم گفت، قلبم زیادی تند میزنه باید آروم بگیرم جواب اون روز که یه برگه ی طولانی بود رسید به دستم، خوشحال بودم که دارم عشقم به تو رو روش میبینم
لحظه ها تکراری شده... رنگ ها، همیشه همین خورشید و همین ماه... صداها... گفته ها و نوشته ها... حتی آدم ها... همه چیز تکراری شده... یه تکرار سرد و تو خالی، انگار که میدونی هیچ امیدی نیست و دستت را بلند میکنی و فریاد میزنی... کمـــــــک... حتی دیگه احساس آدم ها هم تکراری شده... احساسی که با تمام وجود، وقت تماس دست ها منتقل میشد.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 11 ساعت و 23 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .