هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست
هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!
عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!
دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست
من یک شاعر نیستم، تنها قلمی به دست روحم داده ام؛ هر گاه درد کشید، از غم هر گاه آوای دلنشین پرنده ای شنید، از لطافت و هر گاه لبخند یک دوست دید، از مهربانی و محبت، نوشت...
من به این زندگی باختم بد جور هم باختم حتی پرچم سفید هم از من گرفت دلم را به حراج گذاشتند و از شعورم گلیم بی ارزشی بافتند که هنگام عبور ازباورشان ناله های وجدانی نا خواسته خارج نشود وبه پاهایشان.... زندگیم بازیچه ی پاسخ بی منت خواهشهای گاه و بی گاه شد... به قدر تمام زندگی از زندگی گله دارم "داد" خواهیم را به کدامین "دادگاه" ببرم که همه نشنیده "حکم"می کنند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 21 ساعت و 57 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .