♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گرم شده ام ....زير بار اين همه باران گرم پاییزی با هيزم واژه هایت ......و تو ارابه ران بي رحم تاريخ مني..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من كه گهگاه هوس "تلخي" مي كنم و آتش اين هوس ملوكانه را با فنجاني قهوه فرو مي نشانم از كنار تويي مي گذرم كه "تلخ" روايت شب و روزت است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كبود مي شويم... با تازيانه اي كه شامگاهان پاییزی .... ريسمانش را خود بافتيم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
له له ناودان هاي خشك .....آشيانه كركسان پير بر بلنداي سرزميني كه من ام....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر دوستم داشت نگاهم میکرد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غـمـگـیـنــــم... مانند پرنده ای که به دانه های روی تله خیره شده... و به این فکر می کند که چگونه بمیرد؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز کنار دریا...دوستی گفت علی غمگینی......به دریا نگاه کردم...گفت غمی داری عزیز....بغض کردم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب به روي جاده نمناك.....پرنده ای غمناک....باران میبارد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگه یه روز بری سفر بری ز پیشم بی خبر /اسیر رویا ها میشم دوباره باز تنها میشم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها هم میشود دل را به دریا زد.......
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 21 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .