♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بي هيچ سيل اشک را در شب هاي تنهاييم همسايه کردم.. همه روزهايم را عطش نحس فرا گرفته... انگاري کول بشريت فقط بر قلب شکسته من سوار شده است...!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب شکسته .تمام عمر پشت جاده اي که جز سرابي بيش نبود آرزوهايم را به گور بردم... چشمهايي که باز ماندند و کسي آنها را نبست... نگاهي که خيس آب شد و کسي انها را پاک نکرد... هيچ کس اين چشماي خسته ام را درک نکرد؛... پشت قفسي که کسی سوختنم را باور نکرد... هيچ کس نفهميد چه بغض سنگيني گلويم را مي فشارد... هيچ کس به تنهاييم سنگي هم پرتاپ نکرد... هر کسي اومد تلنگري بهم کوبيد و رفت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینک من در انتهای جاده ام تو بیهوده به انتهای جاده می نگری آنجا برای مردگان جواز دفن صادر میشود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غبار اشک شده اند چشم ها مهر سکوت خورده اند لبها و من هنوز سیلی خورده عشق توام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم : گریان ماه : غمگین غروب : غم طلوع : زندان امید : بی وجدان سحر : بد شب : روشن لاله : بی رنگ روز : تاریک زندگی : سخت در یک کلام : مرگ زیبا
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میترسم وقتی تمام شود این شور عجیب ......من بمانم بی تو با این چشم های اسیر.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی تو هیچم به خدا بنشین... پیش دل من بنشین قدر این سینه ی پر مهر بدان در دل خسته بمان... من و خانه ی ویرانه ی دل بی تفاوت مگذر از در میخانه ی دل... این نفس ها به خدا ارزان نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا همه چی دست تویه... خدایا... نذار این قدر به هم ریخته باشیم ما ادما...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اين چرك نوشته هاي سياه و زخمي شعر نيستند ، به هيچ وجه ؛ تنها هيجان و خلجان دست راستم است كه خودكار را بغل كرده و تاريك خانه ي ذهن بالاي پشت بام دراز كشيده ي من است ، من حالم خوب است لبخند مي زنم با مردم صحبت می كنم حتي لطيفه هم تعريف مي كنم شايد زندگيم نارنجي باشد اما خودكارم سياه مي نويسد ، اين سياهي ها رنگ روزم نيست ، رنگ روزگار است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خداوند به عیسا گفت: بگذار بـیـهـودگان بـخـنـدنـد تو به چشمانـت سرمـه ی انـدوه بـکش. چه بترسی چه نه ، انـدوه وجود دارد پذیرایش باش تـا از آب های آشـفـتـه مـاهـی بـگیری
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو.....به آفتاب ، به کویر ، به باغ ، به آینه ، به آب ، حتا به تــبـــر ها بگو.. بگو من سـرو خواهم شد ، سـروی که دستـش به رنـگـیـن کـمـان می رسد...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 21 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .