♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من فردا را با رنگ تنهایی باور کردم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این صدا این دوردست نا آشنا... قلم می لرزد از آشفتگی ذهن! .....ستاره های کبود خیره به دستان من اند. چاره ای نیست برای دل آسمان می نویسم که به یاد تک تک لحظه های نبودنت عاجزانه درد را گریست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من دلم می گیرد در این ساعت - در این وقت - که سایه ی دیوار دوست بر من فرود آمد و خرد کرد مرا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوچه دیگر رسم سادگی ندارد و این خیابان به عطر خون عادت کرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من جرات زخم تازه ندارم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باورت نمی شود اگر بدانی ته مانده های من چه لبخند بی پروایی داشتند آن هنگام که گلبرگ های سجاده ام مرا به آسمان خدای دلتنگ تو می دوخت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی از ستاره ها هم بیزاری دیگر چه جایی می ماند برای رویاهای سرمازده که در بی قراری این سرزمین باخته دست و پا می زنند؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ذهن سردرگم بیش از این توان همراهی ندارد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آی آسمان مغموم شهر بی پناه من! جرعه ای زیبایی بنوش -به پاس دلتنگی ما-
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 11 ساعت و 45 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .