♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این همه حزر ....زار می زند اما دل من می گوید..بی تو هیچم......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمانش را بسته بود...وقتی باران بارید.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو.....این همه گرگ چرا به دل شقایق ها شلیک می کنی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه کنم وقتی گونه ام هم حتی....آشوب دریایی ست....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیلی غریب است دلم ......اینجا...مازندران است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنهان می شود پشت ابر ماه خجالت می کشد از نماینده شب بودن...کتار دریا....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دریا ی خزر ....آرام و سرد امشب.... تنها شناگر او مهتاب است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنگفرش پر از جامانده تخمه یکی هم مغز ندارد برای مورچه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا از چشمانت معجزه نگیرم از اینجا نمی رم......به انتظار مینشینم تا بمیرم.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید حرکت کنم ولی ، از عشقت که دور میشوم به غم ات نزدیکترم ! . . . چاره اینجاست ، پرواز میکنم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از سکوت واژه ها پیداست ، سوختن حتمی شده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در این خشکسالی به باران نگاهی نکن
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 10 ساعت و 33 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .