♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كومه ام هم چون كوله ام خالي ست دلم هم چون چشمم در انتظار ِ آمدن آن سوار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زبان نیما اندیشه شاملو نگاه سهراب را با امید می گذارم درون یک گلدان گوشه اتاق چراغ را که روشن می کنم ذهن ام پر می شود از فروغ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به چشمانت که فکر می کنم واژه ها در صفحه سفید کاغذ شنا را شروع می کنند..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه ی خط هایت را هم که بسوزانی پیدایت میکنم از روی بویت در هوا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماه به ماهی گفت چه ماهی ....ماهی آهی کشیدو گفت سوار چه خبر دارد از پیاده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فصل شعر نیست پاییز که بیاید خش و خش خرد شدن هر برگ شعر می شود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این همه بهار باز درخت دل می سوزاند بر برگ افتاده اش..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواست بداند نان هم از هر طرف خوانده شود آیا نان می شود؟ رفت بالای دار...کوک فال فروش....یتیم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته ام کاش یک لالایی می گفتی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم بروم سفر کسی آیا می داند راهش از کدام طرف است
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 10 ساعت و 32 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .