♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاشــ کسی بود که میگفتـــ به منـــ همه ی آنـــ منــ از آنـــ تو باشد وقتی که دلتـــ میگیــرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در بوی نارنجی پیرهنت تاب میخورم بی تاب میشوم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چندین فصل پیش بود ... دقیقا یادم نیست ! هوس کودکی هایم را کردم وقتی ویار شاخه های مدهوش را در درخت توت جوان دیدم .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوچک می کنم خود را تا هر لحظه بزرگ کنم تو را ...........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در آسمان من تنها به چشم می خورد فوج پرندگانی از دور در غبار ماه رنگ باخته که ترک دیار می کنند به عشق دانه ای ... لانه ای !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گنجشک ها هوس عاشقی کرده اند جیک جیک مستانشان هست ! باز ...مرا گریان کردند لعنتی ها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رویدادی در زندگی من است . در روزی بی تاریخ ! در زمانی سرد دمای زیر صفر . آن گاه که دورانی به سر می آید و دورانی دیگر هنوز آغاز نشده است ...........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
احساس می کنم ازهمه بزرگ و از همه کوچکترم ............... بوده ام یا شاید نبوده ام . از همه پیر و از همه جوانم ! می فهمم فقط : عصر این جمعه ............... عصر بدی بود !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 19 ساعت و 43 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .