♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روی دست های خسته اش گریست لخته های سرد و سرخ وبی روح را سکوت زندگی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حال من؟ خوب! ... حال من عالی مثل گل زیر چکمۀ چنگیز!*
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز هم که هنوز است سایه ها گرگند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من به شوق تو یک روز آفریده شدم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در خیال شانۀ تو مسخ می شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش میان خستگی هایم یکی آهسته می گفت : "خسته نباشی..."
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در دیــــــــــــاری كه "تـــــــــــــو" آنجا باشـــــــــــــــی... ، بودن آنجا كافیـــــــــــــــست... آرزو هـــای دگـــــــــر ؛ اوج بــــــــــــــــی انصا[!]ت ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حال و هوای تو را دارم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شبم سایه ی مردی است که بر خاکستر سنگچینی خاموش به انگشت اشاره نامی را هاشور می زند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو بی خیال منی..... آنقدر که فصل ها را به هم می ریزد لرزش دست هام....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ وقت نمی دانستم مداد رنگی سفید به چه دردی می خورد تا امروز که خواستم تصویر خودم را نقاشی کنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا ! یادت باشد که یادم دهی یادت بمانم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 9 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .