♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماهیِ کوچکی که پُر از دوست داشتنت بود اکنون نهنگی شده است که خود را به ساحل میزند تنها برایِ نوازشی کوتاه …
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگ توام شعر مینویسم و واژههایم را کنار میزنم که تو را ببینم …
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی در چشمهایم برای چشمهایم نگاه نکرد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برف خیال تو در دستهای دوستی من بیش از دمی نماند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزگاری بود که آدمها با قلبشان میخندیدند و با چشمشان: اما امروز تنها با دندانهایشان میخندند در حالی که نگاهشان، سرد و غریب سایهام را از پشتِ سر میپایند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تنها سقف مطمئنم را پنداشته بودم خورشید است.....اما بر خورشید هم برف نشست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مهربانِ شرجی من کنار همین شمعدانیهای شعر من بنشین هیچ کس اندازهی آسمان دروغ نمیگوید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه آرزوی دلانگیزیست! نوشتن افسانهای عاشقانه بر پوست تنت و خواندن آن برای تو …
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق من همچنان همانم و دنیا عوض شدهست …
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
او بود و قصّـهای که به پایان نمیرسید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من سکوت کردم.....باران که ببارد … دوباره آغاز میشوم …
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حرفهایی را که نمیتوان گفت و میتوان گفت باید به سکوت بخشید وچه عذابآور است وقتی نگاهت را در هزار صفحه برای دیگران توضیح بدهی! …
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 12 ساعت و 28 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .