پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
به داشتنت شک داشتم ... و حالا .. ندارمت ..
پسرک
به غربت چشمانم بنگر .. وقتی که در چشم هایت گره می خورند ...
پسرک
به نگاه هایت حسادت می کنم ... این چنین عاشق وار .. بی پروا یند ... نه دلی مانده برایمان .. نه شوقی .. سزاوار تر از این؛ مرگ است ...
پسرک
دیگه حسش نیست .. آن کنار دیوار .. نه روی تخت . نه اینجا .. نه با خودکارو قلم .. نه میان برف ها .. دیگه حسش نیست ..
پسرک
آروم کنارت راه میرم .. نگاهم درگیر توئه .. توبه بازی های این زمانه می خندی و شاد .. من از اینکه آروم در خودم می شکنم ؛می خندم ... تو می خندی حواست نیست ..
پسرک
بی سرو سامانم ؛ سینه ام مالامال از ناگفتنی ها .. تنگ .. تنگ ..تنگ تر میشود ...
پسرک
در این هجوم سایه ها .. نــــــور می خواهم
پسرک
به صورتش نگاه کردم .. ابروهاش رفت بالا ،از سر تعجب قوسی به لباش داد دستاشو نشون داد گفت:" الله اعلم.. "
پسرک
ساعت 3 باس برم پیش شاهین ... تخصص/کار/پوول !
پسرک
این دردها تکراری ست... برای من .. تو .. او ...
پسرک
هیچ صدایی به جز صدای تو به گوشم آشنا نمی آید ...
پسرک
خوشی بدون تو برای مانند دردست.. طاقت تحمل این درد در توان من نیست ..
لایک

13 سال و 9 ماه و 28 روز و 15 ساعت و 46 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 26 روز و 10 ساعت و 48 دقيقه قبل