پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
بارون که میباره .. زمینا تر میشن ... همین ؛ دیگه هیچی نمیشه ؛ به چشمات قسم ..
پسرک
چشم های خسته ایی که گرفتارند .. !
پسرک
گاهی دلم می خواد جای اصحاب کهف بودم ..
پسرک
تو هی بیا هی برو .. من دلم سنگ نیست .. عاشق نگاه منتظر توام .. که مرا می جویند ..
پسرک
احساس می کنم خوابی پریشانم که در دستان باد گم شده ام .. گاه بالا گاه پائین و گاهی گردبادی عظیمم که هیچ نمی کند و گاه هم خراب می کند .. کی بیدار میشوم ..
پسرک
من همین نزدیکی ها کمی گم شده ام ..
پسرک
کجای این آسمان ابری ام .. کجای این شبم .. از این خرابی ام که میبرد .. به خانه ایی که نیست ای خدا ..
پسرک
نمی دونم چرا نمی تونم بهت عادت کنم ..
لایک

13 سال و 9 ماه و 26 روز و 5 ساعت و 4 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 24 روز و 6 دقيقه قبل