پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
":بازم این هوای سرد لعنتی .." یه نیمکت .. یه بید مجنون .. ":پس کی این آفتاب طلوع می کنه" .. پا شد راست وایساد .. انگاری دنبال خورشید میگشت ..
پسرک
دلواپسِ بودن نباش .. صدام که بزنی راه رفتنی برای من نمی مونه ..
پسرک
غصه هامو با کتم آویزون کردم به چوب رختی و اومدم تورو به آغوش کشیدم ..
پسرک
احساس می کنم خشک شده ام .. تفکرات یک مترسک خندان
پسرک
بازم صداش مث اون آهنگای غمناکی شده بووده که با ویولون میزنن و جیگر آدم کباب میشه .. نفس عمیقی کشید با یه آه کش دار دادش بیرون و به حالت خیلی مات با چشمای حسرت بارش به جلو خیره شد .. شاید اون موقع من حسش خوب درک نکردم .. اما حالا بیشتر از خودش میفهمم که چی اون لحظه بهش گذشت؛ که فقط سکوت رو قابل دونست برای شنیدن حرفاش ..
پسرک
کافیه سرتو بلند کنی تا دیگه سایه ای ازش نبینی .. حالا چشماتو ببند .. بدون که خیال نبود .. کاملاً مجسم بود .. مث حس پرواز .. مث همین حسی که توو این نیمه شبا بهم دست میده ..
پسرک
من فقیرم، تهی دستم، به گدائی در خانه ات اگر آیم ز سر بی نیازی ست .. بی نیاز و خسته از دنیا و مکنوناتش .. تو را می خواهم .. مجسم !
پسرک
باز قرعه به نامِ منِ دیوانه زدند .. تا کی تقدیر بی تقصیر
پسرک
آدما خودشون به خودشون بد می کنن .. ببین خدا باحال تر میگه : ولا تلقوا بأيديكم إلى التهلكة ...
پسرک
نمی دونم .. دوباره دلشوره دارم ..
لایک

13 سال و 9 ماه و 26 روز و 5 ساعت و 4 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 24 روز و 6 دقيقه قبل