داداِ جوجو
#... ;دلم برای سادگی ام میسوزد وفتی دستانت را برایم مشت میکنی و میپرسی : گل یا پوچ ؟ در دلم میگویم : دستهای تو ...
داداِ جوجو
@...؛یک ساعت که آفتاب بتابد ، خاطره آن همه شب های بارانی از یاد میرود این است حکایت آدم ها ، فراموشی...
داداِ جوجو
در بیکرانه زندگی دو چیز است که افسونم می کند : آبی آسمان که می بینم و میدانم که نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست
داداِ جوجو
به جرم وسوسه........ چه طعنه ها که نشنیدی حوا......! پس از تو....... همه تا توانستند آدم شدند........!!! چه صادقانه حوا بودی......... وچه ریاکارانه آدمیم!!!
داداِ جوجو
امشب كه هوا بغض كرده و ميبارِ ياد تو افتادم … میخواستم سراغت را بگیرم … اما خوب میدانستم این بار هم که پیدایت کنم ، باز زیر چتر دیگرانی....
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 20 ساعت و 37 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 20 ساعت و 37 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 25 روز و 2 ساعت و 7 دقيقه قبلهمچنین