داداِ جوجو
چه زیبا زمانیست وقتی به بهانه ی باران وگردو خاک نگاهت دلت را به قدم زدن همراه با باران مهمان یک خاطره میکنی چقدر لذت دارد زیر باران دست هایت را باز کنی و آسمان تورا در گریه اش به آغوش بگیرد
داداِ جوجو
ياوري ها بار منت شد بدوش... دست ها آغوش نه، افسار شد
داداِ جوجو
آنکه اول نوشدارو مي نمود بر لب ما ، زهر نيش مار شد
داداِ جوجو
پرستویی که مقصد را در کوچ می یابد از ویرانی لانه اش،...نمی هراسد.
داداِ جوجو
گــاه فقــط از کــل دنیــا . . . دلــتــ یه چيزي را مــی خــواهــد و مــی دانی تا ابــد هـمــ که خـدا خـدا کنـی بــه دستــش نمــیــاری . . . . مــی دانــی که بــاید بــگــذاری و بگــذری . .
داداِ جوجو
سپس کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد. یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد
داداِ جوجو
لازم است گاهی عیسی باشی ایوب باشی و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی: سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ... آیا ارزشش را داشت؟
داداِ جوجو
شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
داداِ جوجو
یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بیخیال شوی با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...
داداِ جوجو
گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛ ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 12 ساعت و 42 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 12 ساعت و 41 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 25 روز و 18 ساعت و 12 دقيقه قبلهمچنین