داداِ جوجو
شیطان را دیدم... نشسته بر بساط صبحانه ...و آرام لقمه بر میداشت... گفتم:ظهر شده ...هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ایی...!؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شیطان گفت:خود را باز نشسته کرده ام.پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف باز گشته ایی یا سنگ بندگی خدا به سینه میزنی؟ شیطان گفت:من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم . دیدم انسانها...آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم...روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است ؟؟؟ شیطان در حالی که بساط خودرا برمیچید تا در کناری آرام بخوابد... زیرلب گفت:آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن...نمی دانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت تا کجا میتواند فرا رود... وگرنه در برابر آدم به سجده میرفتم
داداِ جوجو
باور می کنم بزرگ شده ام آن قدر که حریم خودم را داشته باشم،که می توانم گاهی تنهایی را انتخاب کنم،و گاهی پایت را به پنهانی ترین های خودم بکشانم...
داداِ جوجو
باور می کنم این حق من است،که با بخشیدن آدم ها،به خودم فرصت ِ بهتر زندگی کردن بدهم.می پذیرم که خودم را دوست داشته باشم،با همه ی ویژگی هایم.می پذیرم که این خصوصیات را خودم برای خودم انتخاب نکرده ام و باید یاد بگیرم با همه ی اخلاق های خوب و بدم کنار بیایم...
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 11 ساعت و 45 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 11 ساعت و 44 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 25 روز و 17 ساعت و 15 دقيقه قبلهمچنین