داداِ جوجو
تو گذشتی... روز گذشت... شب گذشت... بی آفتاب... بی مهتاب... زمانی مانده آیا... نمیدانم الآن است یا بعدا... که همه جا و هیچ جا... نه تاریک است نه روشن... و تو هنوز گذشته ای،میگذری... از فراز دشت تاریک و روشن... همیشه همینطور بوده... مهتاب که می تابد... چشم ها روشن میشود... چشمه ها جوشان می شود... باغت آباد، مهتاب بتاب!...
داداِ جوجو
واقعا نمیدانم، خطاب به کدام مخاطب مینویسی؟ به مردهای هم خونت، به من، یا به نامردهای هم خیابانی؟ که چشم هاشان هنگام چرا، شاخ و برگ هایت را میجود!، می گویم ،کاش جنگل سبز صورت سبزت، منطقه حفاظت شده بود! ؛ زمانه خوب خراب است، نسیه که مرده، عشق محتضر است، و صداقت در اغماء، و انسانهایی که شاید به ناچار، به صداقت عشق نسیه اعتماد میکنند!،
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 22 ساعت و 15 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 22 ساعت و 14 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 26 روز و 3 ساعت و 45 دقيقه قبلهمچنین