داداِ جوجو
نمیدانی … سفرت روح مرا به دو نیم می کند … و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید …
داداِ جوجو
دیشب با خیالت، از جاده عشق گذر کردم تو نبودی که ببینی به چه حالی من سفر کردم کوه و دشت از تو به من می گفتند ابر و باران نام تو را می خواندند من به عشقت همچو پروانه شدم با خیالت، خیس و بارانی شدم...
داداِ جوجو
{.} دیشب با خیالت، خواستم شعری بگویم شعری از ستاره باران هوای تو بگویم از نگاه مهربانت از صدای دلنشینت از تو و عطر لبانت شعری با صدای غمبارم سرودم...
داداِ جوجو
وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود ...وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری.. نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد ...اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 10 ساعت قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 9 ساعت و 59 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 25 روز و 15 ساعت و 30 دقيقه قبلهمچنین