داداِ جوجو
چشم بی نوریم فرق روزوشب ازمامخواه... شاخ خشکیم ازخزان وازبهارما مپرس
داداِ جوجو
تامگرروزی نشیندگردمابردامنش ...خاک ره کردیم خودراازغبارمامپرس
داداِ جوجو
تابی نشان زآن بی نشان جوئیم چون پیک صبا ...خانه بردوشیم ازشهرودیارمامپرس
داداِ جوجو
میرودعمری که درغمخانهٌ عجزونیاز چشم بردرمانده ایم ازانتظارمامپرس
داداِ جوجو
رنج عشق اربرده ای ازروزگارمامپرس... روزهجراردیده ای ازشام تارمامپرس
داداِ جوجو
دروتی دخترک خردسال بسیار اندوهگین است.چون زن بد جنس دهکده می خواهد سگش توتو را از او بگیرد. از شدت نا امیدی نزد عمو هنری و عمه اما می رود تا راز دلش را با آنها در میان بگذارد. اما آنها که هزار کار و گرفتاری دارند به او می گویند: " بدو برو پی کارت" دخترک به سگش تو تو می گوید : " آن بالا بالا ها ...بالای آسمان ها ... آنجا که همه ی مردم خوشحال و خوشبختند و حتی یک آدم بد جنس هم پیدا نمی شود ، یک جای خیلی عالی هست که می خواهم آنجا باشم!" ناگهان تند بادی از جانب کانزاس می آید و دروتی و توتو را بلند می کند و به بالای آسمان به شهر زمرد می برد. ابتدا همه چیز خوب و خوش به نظر می رسد.اما دوباره همان تجربه ها و ترس های قدیمی از نو سر بر می آورند. اکنون زن بد جنس دهکده به پیرزن جادوگر وحشتناکی بدل شده که باز قصد ربودن توتو را دارد. و حالا چقدر دلش می خواست که می توانست به دهکده ی خود در کانزاس بازگردد... خدا ميدونه كه چقدر دوستدارم، منم به شهر خودم برگردم...؛
داداِ جوجو
لحظه ای یاخته های قلبم ، با آرزوی در آغوش کشیدنت ، پرواز کردند و در گلویم نشستند... آرزوهایم کوچک است و دلم قانع ... . . امشب آسمان بالهای خوابم را چیده است... و من هنوز بر خاکم. . . دید ه ام را بدرقه ی راهت می کنم .... روزی ، در سپیدی ِ بی نهایت ، ...
داداِ جوجو
شبی در نهان خانه ی دل غرق بود...بر یار نامه ای می نوشت.میزبان بود و او میهمان دلش. نوای تار ، روحش را پرواز و دلش را شستشو می داد. حزنی زیبا و پرواز گونه بر قلبش می نشاند که با حزن مسائل روزگار تفاوتی عجیب ...
داداِ جوجو
گاهی از چشم هم می افتیم، بی آنکه ایستاده باشیم روی لبه ها یا کسی هل مان داده باشد.از چشم هم می افتیم ؛
داداِ جوجو
خشم را با سکوت درمان کنید و خواهشهای نفسانی را با عقل"حضرت على (ع) "
داداِ جوجو
توسط موبایل
سلام بر همه شب زنده داران ...
داداِ جوجو
کاش میشد از خدا غافل نبود کاش در افکار بی حاصل نبود کاش میشد بر شیاطین چیره شد تا رها از بند با این شیوه شد کاش دستم را بگیرد توی دست تا شوم از دست او من مست مست کاش میشد مست باشم تا ابد سر بر آرم دست افشان از لحد کاش میشد تا که در روز جزا شاد باشم از عمل پیش خدا کاش میشد یک نفس دیدار یار تا شوم مدهوش ؛ گردم بیقرار
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 6 ساعت و 49 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 6 ساعت و 48 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 25 روز و 12 ساعت و 19 دقيقه قبلهمچنین