داداِ جوجو
چه خوب بود میشد چشمارو روی بعضی چیزا بست و ندید ، میشد فراموش کرد و به یاد نیاورد ، تا دیگه دلت نگیره و فراموش کنی وقتی رو که آرزو کردی
داداِ جوجو
زندگی می گذرد، در تشویش و تردیدها، به سرعت می گذرد، گذشت زمان را حس نمی کنی و فقط حس می کنی که اتفاقی در شرف وقوع است. آرزو می کنم، هدیه ای برای همه، آنها که می شناسم و نمی شناسم، کاشکی آن اتفاق بیافتد، اتفاقی به نام "خوشبختی"
داداِ جوجو
باران، بی قرار به بام ها و شیشه ها می کوبد، گاهی می گویم شاید شیشه ها از جنس بارانند که به اندک اخمی و بغضی می شکنند و فرو می ریزند. باران نیمه شب چقدر دوست داشتنی است ! انگار هر که بیدار باشد صدای پای قطره ها را روی قلب خود می شنود. گاهی از خودم می پرسم تولد شب برای چیست؟ می اندیشم اگر شب نبود از روزهای خالی از شور زیستن به کجا باید پناه می بردیم... سقف اتاقم را کنار می زنم ، شب به من خیره شده است ،ابرها روی اتاقم چتر گشوده اند ، ماه ورم کرده است .. کاش می شد رویاهایم را از آسمان بچینم!
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 1 روز و 21 ساعت و 38 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 1 روز و 21 ساعت و 37 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 3 ساعت و 8 دقيقه قبلهمچنین