داداِ جوجو
وقتی سکوت خدا را در برابر راز و نیاز دیدی ، نگو خدا با من قهر است ! او به همه کائنات فرمان سکوت داده تا حرف تو را بشنود پس حرف دلت را بگو
داداِ جوجو
عشق مثل جیش كردن توى شلواره همه مى فهمند ولى گرماشو فقط خودت حس مى كنى !
داداِ جوجو
عجب موجود سخت جانی ست دل ! هزار بار تنگ میشود ، میشکند ، میسوزد ، میمیرد و باز هم برایت میتپد!
داداِ جوجو
شــب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی آید او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تیشرت های تنگ به تن میکند او هر روز به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آیینه به موهای خود ژل میزند موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست او به موهای خود گیت میزند دیروز که حسنک با کبری چت میکرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت میکرد
بازی با کلمات و دِل واژه ...
منتظرم... منتظر روزهایی که سپیدند ، روشن اند... بی تابم... که بدانم تا پایان این روزهای روشن ، من هم سپید خواهم شد؟ سبک خواهم شد ، آن قدر که بپرم... بدون آن که ذره ای غبار بر بال های تازه ام باشد بار الها تو را می خوانم...
داداِ جوجو
سکوتم را؛ بگذار به حساب سنگینی حرفهایی که ته نشین شده اند! این روزها بیشتر با چشمهایم حرف می زنم... " حرفهایی است برای نگفتن...حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند"
داداِ جوجو
همیشه باید یک کسی باشد... که معنی سه نقطههای انتهای جملههایت را بفهمد... همیشه باید کسی باشد... تا بغضهایت را قبل از لرزیدن چانهات بفهمد... ... باید کسی باشد... که وقتی صدایت لرزید بفهمد... که اگر سکوت کردی، بفهمد... باید کسی باشد... که اگر بهانهگیر شدی بفهمد... باید کسی باشد... که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن نبودن بفهمد... بفهمد که درد داری... که زندگی درد دارد... بفهمد که دلگیری... بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده...
داداِ جوجو
نمیدانم کجای این دنیایم !!!!!!!!!!!!!!!؟
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 13 ساعت و 33 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 13 ساعت و 32 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 19 ساعت و 2 دقيقه قبلهمچنین