دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داداِ جوجو

ڪـوه ِ دردم مـن تـڪیــه گـاهـی سخـت محـڪم هستـم بـرجـا ولي سنگ نيستم ،،، شده ام سنگِ صبور ... درباره »
داداِ جوجو
مرد - متاهل
امتیاز: 6565

دنبال‌شدگان

(715 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(590 کاربر)

گروه‌ها

(51 گروه)

بازدید

داداِ جوجو
داداِ جوجو

؛نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی

داداِ جوجو
داداِ جوجو

"..."

♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪

اگر روزی گرفت یـــادَم باشد ....که با مَن است...... کِه فرشته ها برایم میکُنند......

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
ܔܜܔܔღ shadi ღܔܜܔܔ
Favim.com-11942.jpg ܔܜܔܔღ shadi ღܔܜܔܔ
در حرف دل

داشتیــم . . . مثـلِ . . . ولـی کسـی نکـرد . . . بـازَم مثـلِ . . . !! ; )

این ارسال را بازنشر کرده است.
آزاده ایــرانی
466px-Parviz_Parastoui.jpg آزاده ایــرانی

من پرویز پرستویی هستم

این ارسال را بازنشر کرده است.
داداِ جوجو
قلب وشمعة فلاشة.gif داداِ جوجو

@بـهـــار عزیز و مهربون ;امیدوارم تو این روز عزیز ک سالروز میلادت هست وارد مرحله ای از زندگیت بشی ک غم گذشته رو هرچند پاک شدنی نیست ولی ب لطف کمرنگ تر بشه ... " تولدت مبارک "

این ارسال را بازنشر کرده است.
فردایی دیگر
فردایی دیگر

الهی! در جلال، رحمانی، در كمال، سبحانی، نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مكانی، نه كسی به تو ماند، و نه به كسی مانی، پیداست كه در میان جانی، بلكه جان زنده به چیزی است كه تو آنی.

این ارسال را بازنشر کرده است.
داداِ جوجو
داداِ جوجو

سلام نیم روزتون بخیر و شادی

داداِ جوجو
0005-50.jpg داداِ جوجو

....... وقت خوبمونو فراموش نکنیم @˙•٠•●✿ ЯΘZі†Ǻ ✿●•٠•˙ "يا منزل الشفا و يذهب الداء صل علي محمد و اله و انزل علي وجهي الشفاء"

داداِ جوجو
1319897338572940_thumb.jpg داداِ جوجو

بِ ....

داداِ جوجو
داداِ جوجو

@رضا ممنون از ارسال پستای

سالومه( دوست عشق خاندان)
سالومه( دوست عشق خاندان)

بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم !کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود؛ کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند *** کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود ؛کاش قلبها در چهره بود ؛اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم *** دنیا را ببین… بچه بودیم از آسمان باران می آمد بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید! *** بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم بزرگ شدیم تو خلوت *** بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم بچه که بودیم… قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم … بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت *** بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کن...

این ارسال را بازنشر کرده است.
رضا
رضا

صحبت از گرمای هوا بود که به ماه رمضون رسید... اولی:امسال روزه می گیری؟ دومی:آره اگه خدا بخواد... اولی:منم میگیرم ولی آخه کدوم پزشکی این همه سختی رو برای بدن تایید میکنه؟ دومی:همونی که وقتی همه پزشکا جوابت کردن برات معجزه میکنه

این ارسال را بازنشر کرده است.
رضا
رضا

حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد .هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه. اما اینطور نشد.خیلی اروم نشست صندلی جلوی ماشین، مثل آدم بزرگها.بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود ، وهر چند حالش خوب نبود از بی احساسی حامد کوپولو تعجب زده بود ولی به روی خودش نمی آورد. به اولین خیابان که رسیدند حامد رو به باباش کرد وپرسید :بابا اسم این خیابون چیه؟باباش جوابش رو داد.اما حامد ول کن نبود.اسم تمام خیابونها رو دقیق دقیق میپرسد.بلاخره حوصله باباش سر اومد با ناراحتی پرسید:بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی؟به چه دردت میخوره؟ حامد با صدای معصومانه اش گفت:بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ببرمت اونجا تنها زندگی کنی....گریه دنیا رو سرش خراب شد.نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد، خودش رو اون پشت دید . از همون جا بسرعت دور زد . و برگشت بطرف خونشون.حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت می

این ارسال را بازنشر کرده است.