#الهي ؛نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی
@الهام حالا اعتراف منو بخون ..... اعتراف میکنم شماره همراه یکی از دخترای کلاسو گذاشتم تو جیب استاد و خانومش موقعه ای که میخواست کت همسرش که همون استاد باشه رو بده خشک شوئی مث همیشه جیب کت رو میگشته شماررو پیدا میکنه ..............مابقی داستانو خودت حدس بزن
به تو عادت کرده بودم
ای به من نزدیک تر از من
ای حضورم از تو تازه
ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت
مثل مجروحی به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه های من بی تو
تجربه کردن مرگه
زندگی کردن بی تو
من که در گریزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گریه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبریز سکوته
سعي کن مثل خورشيد زياد نور ندي چون همه از نورت استفاده مي کنن ولي هیچ وقت نگاهت نمي کنن. سعي کن مثل ستاره ها کم نور بدي تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن
هنگام صرف غذا "دخترا " مرتب پشت میز می نشیند. مقدار کمی غذا می کشند. ... ... ... به آرامی غذا می خورند. تنها نوک قاشق را در دهان می کنند. "پسرا " تا جایی که بشقاب جا دارد غذا می کشند. به سرعت غذا را می بلعند، در حالی که قاشق را تا دسته در دهان می کنند. صدای برخورد قاشق با دندانهایشان موسیقی گوش نوازی است. بعد از دو بار پر کردن بشقاب، بالاخره کمی سیر می شوند (سلامــــتی همه پسرا)
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 1 روز و 15 ساعت و 8 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 1 روز و 15 ساعت و 8 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 23 روز و 20 ساعت و 38 دقيقه قبلهمچنین