داداِ جوجو
_دیروز، پیاده روهای شهر، پر از فرشته های تنها بود، زیباو بی گناه و به گفته بعضی ها«باکره»!، که نه حوری بی سروپایان شده اند، و نه همراه دیوهای سیاه... امروز، پیاده روهای شهر، مملو از فرشته هایی است، که بعضیهاشان، باکره اند اما تنها نیستند، نه!نه! به نجابتشان شک ندارم!، خود ارضایی ای هم درکار نیست، شست دستم میگوید، شاید شبیه روتیفر ها، بعضی فرشته ها هم، متاثر از دیوهای سیاه، بکر زایی میکنند، آه، لعنت به دیوهای سیاه!...
داداِ جوجو
من پیاده که میدانم، رنگین کمان سراب است، ولی بازهم، یادگاری بر رنگین کمان می نویسم، تا شاید، فردی از دسته سنگین تر بخواندش، ولی افسوس، هیچ کس مثل من پیاده، سبک و سربه هوا نیست، همه سواره ها سر به زیرند؛ وباران از دل رنگین کمان، همچنان می بارد، بر وجود من پیاده، و سواره ها همچنان ، سر به زیرند!...
داداِ جوجو
گفتم:چرا نماز به دلم نمی نشیند؟ گفت:عاشق نیستی گفتم:چه کنم عاشق شوم؟ گفت:از خودت بگذر
داداِ جوجو
گفتم:فلانی خودکشی کرد گفت:چرا؟ گفتم:ازبودن نفرت داشت گفت:بیچاره خبرنداشت که از”نبودن”شکایت داشت. انسان”بودن”را”نبودن”و”نبودن”را”بودن”می پندارد
داداِ جوجو
عمری ست که میزنم، و میزند، و هنوز هم نمیدانم، زندگی چه طعمی دارد، آنجا که دلم در تمام وجود، همیشه، شور شیرین میزند، آنجا که، خمیر مایه وجودم را نانوا، برای خوب ورز آمدن دائم، جوش شیرین میزند!...
داداِ جوجو
تو خاکی،آبی،آتشی یا باد؟، که من از تو ریشه گرفتم، از تو نوشیدم، سبز شدم، که ناگهان، تو در تمام وجودم دویدی و، خاکسترم کردی، و هنوز هم ، آتش زیر خاکسترم را، تو شعله ور میکنی!...
داداِ جوجو
آروم زل بزن به گوشيت...! فقط ميخواستم بگم ديوانه همين نگاتم.
داداِ جوجو
فکر من جام شراب، فکر تو باده ء ناب، پر شد از فکرت فکر، از سکوتت مهتاب، جام شد از می لبریز، دسته گل داد به آب!...
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 4 روز و 23 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 4 روز و 23 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 26 روز و 5 ساعت و 53 دقيقه قبلهمچنین