داداِ جوجو
دلم برای بارش بی امان و بی وقفه ی باران تنگ است،
داداِ جوجو
هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا
داداِ جوجو
*میدونی"بهشت" کجاست ؟ * *یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! * *بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...* (حسین پناهی)
داداِ جوجو
میشود قلب مرا عفو کنید و رهایم بکنید، تا تراویدن از پنجره را درک کنم تا دلم باز شود....
داداِ جوجو
گرسنه ام گذاشتي تا حريصم كني اما ندانستي يك عاشق گرسنه بي تحمل كه شود به هر آغوشي چنگ ميزند . . .!
داداِ جوجو
من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها.... می خواهم با تو سخن بگویم.... می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...
داداِ جوجو
گر بر کویش برسی,برسان این پیام مرا {...}
داداِ جوجو
عشق، صداي فاصله هاست، فاصله هايي كه غرق ابهامند
داداِ جوجو
نمکدان سفید رنگ، عاشق یک فلفل پاش صورتی بود. دانه های ریز و سفید نمک صدفی با گرد خاکستری و نرم فلفل سیاه در هم می آمیخت و به سر و روی جفتشان را فلفل نمکی می کرد و هی از عشق هم کیفور می شدند و هی بازو های نه چندان فراخشان را باز تر می کردند و همدیگر را تنگ تر و بی وقفه در آغوش می فشردند و هیچ خیالشان نبود که در دنیای دورشان چه خبر است. گاهی فلفل پاش صورتی می رفت تا روی ران های برهنه ی مرغ را با عطر و طعمش مزه دار کند و گاهی نمکدان سفید می رود تا خیار لخت و پوست کنده را از با دانه های ریز نمک مزه دار کند و گاهی هم با هم خورشت قرمه سبزی را از بی حالی در می آوردند . . . اما هر کدام هر جا که بودند و هر کجا که می رفتند وقتی همه چیز سر جای خودش بر می گشت دوباره خالی بازوان گشوده ی همدیگر را پر می کردند و دوباره بازار عشقشان گرم بود. در اولین اثاث کشی تنها چیزی که شکست جفت همین نمکدان بود که ناگهان نگاهی به سویی رفت و دستی ندید و پایی لغزید و عمر بودنش روی سنگ های کف اتاق به پایان رسید و افتاد و تکه های صورتی رنگش با سیاهی فلفل، سیاه و تلخ شد . . . از آن روز تا حالا گلوله های شور نمک همه سورا
داداِ جوجو
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز برای پاککن های جوهری و تراش های فلزی برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی برای تخته پاککن و گچ های رنگی پایین تخته برای سر صف ایستادن ها ... برای مبصر شدن ، برای خوبها و بدها برای ضربدر و ستاره برای ترس از سوال معلم کارت صد آفرین بیست توی دفتر با خودکار قرمز جاکتابی زیر میزها ، جا گذاشتن کتاب و دفتر برای لیوانهای آبی که تا میشدن برای زنگ تفریح برای دعا کردن برای نیومدن معلم برای اردو رفتن برای تمرین های حل نکرده و اضطرابش برای روزنامه دیواری درست کردن برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود برای کارنامه…. نمره انضباط برای مُهرقبول خرداد برای جایزه گرفتن از بابام دلم برای خودم دلم برای دغدغه و آرزو های کوچیکم دلم برای صمیمیت سیال کودکیم تنگ شده! نمی دونم کدوم روز،پشت کدوم حصار بلند کودکیم رو جا گذاشتم! آهــــای ... یعنی کسی اونور حصار نیست کودکیمو دوباره پرت کنه طرفم؟
داداِ جوجو
از فصل های دوستی من دل بریدم این زندگی دیگر سرو سامان ندارد دیگر به عشق من کسی ایمان ندارد دیگر نمی داند که را باید صدا زد این قلب را تا کی به طوفان بلا زد من باغبان فصل های انتظارم تو خوب می دانی من اینجا بی قرارم
داداِ جوجو
هیچ کدام را ندید!!!!!!!!!!!! فقط با طعنه ای گفت : دیوانه ی باران ندیده
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 4 روز و 11 ساعت و 18 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 4 روز و 11 ساعت و 17 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 26 روز و 16 ساعت و 48 دقيقه قبلهمچنین