داداِ جوجو
ميبرم دل شوریده ودیوانه ی خویش می برم که درآن نقطه ی دور شست وشویش دهم از رنگ گناه شست وشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بیجاوتباه ....
داداِ جوجو
در واقع برای بعضی ها زندگی مثل یه کتاب هست و همیشه فرصت دارند تا بخوننش،ورق بزنن و یا جاهاییش رو که مهم هایلایت کنن و غافل از این هستند که زندگی،حتی میتونه توی یک ثانیه تموم بشه،حتی توسط "دیگران"
داداِ جوجو
در کشاکش سرنوشت حقیقت قلبش را به خیالی باطل از من پنهان کرده بود هر چه کرد حق با او بود ولی ... حکایتش را از همان بدو حضور دوباره خوانده بودم هر چند خیلی دیر بود اما ... گاه و بیگاه دلتنگش میشوم و به سراغ احساسش میروم احساسی مکتوب که در آن سهم من کمتر از یک نیمه راه بود میخوانم و میخوانم ، هر دو نیمه را دل خوش میکنم به نیمه خود چشمانم را میبندم غافل از آن که منطق در نبرد میان عقل و عشق به جانبداری عقل میشتابد و نیمه دوم راه را همواره مرور میکند گفته بود فریادش راهی می جوید و دستانش ابدیت را ، عشق را ، ثبات را این ادعا نیست نه از آن جهت که مسیرش از نیمه راه برای من غریبه بود ...... امید بدان دارم که در ره عشق همیشه ماندگار باشد.....
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 4 روز و 3 ساعت قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 4 روز و 2 ساعت و 59 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 26 روز و 8 ساعت و 30 دقيقه قبلهمچنین