داداِ جوجو
پرسیدم... چطور ، بهتر زندگي کنم ؟ با كمي مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس براي آينده آماده شو . ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن ، وهيچگاه به باورهايت شک نکن . زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .
داداِ جوجو
چشمهایم را می بندم و روح را از قفس تن آزاد میکنم و آنقدر سبک می شوم که حد ندارد.. اما حیف که این لذت هم دوامی ندارد ... يادِ تو همه چيزو برام حرام كرده
داداِ جوجو
این روزهای آخر سال که همه جا پر از حال و هوای عید است این روزها که بندهای رخت اکثر خانه ها پر از ملافه های سفید و رنگی و پشت بامها پر از قالیچه های شسته و تمیز است..این روزها که دانه های گندم و ماش و عدس جوانه زده توی ظرفهای رنگارنگ چیده شده..این روزها که یکی یکی بساط ماهی فروشهای قرمز توی خیابانهای شهر علم می شود...این روزها که آفتاب گرم و بی حال آخر اسفند میخورد به شانه های پیرمردهای لم داده روی صندلیهای پارکها..و گاهی هم باران ریزی می بارد که حس خوبی در دل آدم قلقلک میدهد....... خلاصه این روزها که همه چیز بوی بهار می دهد دلم میخواهد خانه تکانی کنم در زندگیم در دلم..در همه چیز...دلم میخواهد یک چیزهایی را از خانه دلم بیندازم بیرون و دیگر برایش جایی نگذارم که سال آینده دوباره بخواهد توی دلم وول بخورد...
داداِ جوجو
غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک ...
داداِ جوجو
لحظه ها رو با تو بودن در نگاه تو شکفتن حس عشق و در تو دیدن مثل رویای تو خــواب با تو رفتن با تو موندن مث قصه تو رو خوندن تا همیشه تو رو خواستن
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 7 ساعت و 34 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 7 ساعت و 33 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 25 روز و 13 ساعت و 4 دقيقه قبلهمچنین