داداِ جوجو
@... گریه کن واسه همه واسه خودت برای من توی بارونی ترین ثانیه ها،حرفتو بزن گریه کن تا آیینه شه باز اون چشای روشنت
داداِ جوجو
@... واس فاصله ای که از آسمونه تا زمین گریه کن سبک می شی !
داداِ جوجو
زندگی اجبار است مرگ اخطار است دوستی فقط یکبار است اما جدایی بسیار است
داداِ جوجو
چرا همه ی نقشه های جغرافیا دو قسمت دارد؟! چرا همه چیز به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم می شود؟! چرا رنگ آسمان در شمال شهر آبی در جنوب شهر خاکستری است؟! چرا پرنده های جنوب شهری با بال های وصله دار پرواز می کنند؟! چرا بهار در جنوب شهر زرد است؟! چرا برف در جنوب سیاه است؟! چرا گربه های شمال شهری شیر پاستوریزه می خورند؟! چرا بچه های شمال شهر وقتی فوتبال بازی می کنند گل های تازه و قشنگ و رنگارنگ به هم می زنند؟! چرا دنیای بچه های جنوب شهر سیاه و سفید است؟! چرا دنیای بچه های شمال شهر رنگی است؟! خواب های رنگی! سفره های رنگی! فیلم های رنگی! مگر خون آن ها رنگین تر است؟! چرا آنها در شمال به دنیا می آیند؟! در شمال گهواره می خوابند؟! در شمال زندگی میکنند؟! و وصیت می کنند که آن ها را در شمال قبرستان به خاک بسپارند؟! اگر شمال بهتر است چرا جهت قبله به سمت جنوب است؟! چرا خدا خانه ی خود را در جهت جنوب ساخته است؟! من به سمت جنوب نماز می خوانم! خدا در همسایگی ماست... خدا در همه جاست ... من این نقشه ها را قبول ندارم! چه کسی این نقشه ها را برای ما کشیده است؟! وقتی ...
داداِ جوجو
گاهی خداوند درها را می بندد و پنجره ها را قفل می کند؛ چه زیباست فکر کنیم شاید بیرون طوفان می اید...
داداِ جوجو
همسایه ام از گرسنگی؛ مرد خویشاوندان در عزایش گوسفندها سر بریدند!
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 2 ساعت و 42 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 2 ساعت و 41 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 8 ساعت و 12 دقيقه قبلهمچنین