damla
نگاه عاشقانه ات را پنهان كن در شرم زار نفس دم به دم ... عشق را توقيف كرده اند. هذيان يله بودن دشنه ايست - بر قلب ناپاك. حتي اگر تقدير را چاره باشد تخدير را چه كني؟ كه تو از درون ويران شده اي تو آن ميكده بودي كه اكنون، در مرز كسالت هنوز را به روز مي كني. جامت رنگ باخته و صدايت نيز. اما دلت در اين واپسين لحظه آخرين نگاه - خواب شيرين مي بيند. نگاه عاشقانه ات را پنهان كن بگذار نوشكفته گل در باغ جوانه زند. تو خفاشي تو ... تو چونان نقش زيبا بر كاشي مرده اي اما دلت زيباست خاطرت زيباست. نگاه عاشقانه ات را پنهان كن. پنجره پژمرد از گريه آه، چه بيرحمانه فرسودم. من آخر جوان زيباي شهر بودم. در اين غربت در اين شبها پژمردم. اينك، تنها به انديشه او دم به دم مي نهم - تا يك دم بر او گويم از هر چه گذشت و مي گذرد. توانم نيست
damla
زماني جايي از اشتقاق خواندم.... از ريشه يابي« آدم که از عدم»* مي آيد... و «ياءس از سعي »* و به دنبال ريشه خودم گشتم و به دنبال ريشه تو نيز... دانستم که من از حقيقت ماندن مي آيد و تو از توهم عبور... آنگونه که زن از زنده شدن و مرد از مردن.... و عشق از سوختن و دم نياوردن.. باز هم تو ... که ريشه عشق را هم از دست پاچگي نام تو گم کردم گم......
damla
با من سخن بگو براي آنکه ديده ام لبخند پريده رنگت را زخم هاي پنهانت را چه دور از خانه، مي داني که تنها نيستي؟ امشب بيارام اي نور دلپذير تابستاني ديروزهاي تکه پاره، گذشته چه دوردست است و زمان چه به سرعت مي گذرد چه گذارست زندگي آن لحظه هاي تباه شده هرگز باز نخواهند گشت و ما هرگز هيچ چيز را احساس نخواهيم کرد در وراي روياهاي من هميشه همراه من به درخشش در مي آيي ناگهان در مقابل چشمانم اي آه آخرين رو به خاموشي اما خورشيد هماره طلوع خواهد کرد و زخم ها خشک خواهند شد از آنچه در حال آمدن است، رويا تازه در آغاز است و چه زمان نادرستي را براي لبخند برگزيدم چه گذراست زندگي آن لحظه هاي تباه شده باز نخواهند گشت و ما هرگز هيچ چيز را احساس نخواهيم کرد
damla
طبق آهنگ بگو منو کم داری از کامران و هومن یه مطلب خالی خوردی عجب ضد حالی یه پست ویرایش شده روی دسکتاپ مدیر بگو امپراطور را کم داری بگو بگو بدون اون کمی کم داری بگو بگو امپراطور را کم داری بگو بگو بدون اون کمی کم داری بگو مطالبش را خوندی از زیباییش انگشتات را بریدی بگو التماسش کردی بگو دستش را ماچ کردی بگو به پاش افتادی همون پایی که روسرته بگو امپراطور را کم داری بگو بگو بدون اون کمی کم داری بگو بگو امپراطور را کم داری بگو بگو بدون اون کمی کم داری بگو که اشکت دراومد وقتی b.j زد به سرت بگو دنبالش دویدی تا به آسمون رسیدی ( زرشک ) بگو امپراطور را کم داری بگو بگو بدون اون کمی کم داری بگو
damla
پرده ها را، مي گويم، پس بزن، ببين چگونه چون حلزون، با تني خيس از برگي به برگي ديگر مي خزم، و به جست و جوي آغوش، آسمان تو عشق عشق، پرنده مي نويسم، در ابتداي بهار، در آستان نام سبز تو. حالا بخواب، مي گويد، تا بنگري چگونه چون سرو، يا مثل تاکي مست سايه انداخته ام بر تو، با هفت آسمان، آغوش، و دو خوشه ي انگور .
damla
مي گويند: بتاب! از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي! و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم! مي گويند: بخوان! از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده! و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم! مي گويند: برقص! از بلنداي ناز تا خواهش نياز! و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم! مي گويند: بمان! از ديروز روز تا فرداي شب! و من... و من مي روم! که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند! مي روم که آغاز کنم! از امروز روز تا فرداي روزتر؛ اما؛ آخر بي همسفر که نمي شود پريد! بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد! تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را! و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کني!
damla
قرارمان فصل انگور... شراب كه شدم بيا... تو جام بيار... من جان... جام را خالي از جان كن،هراسي نيست.فقط تو خوش باش.همين مرا كافيست!
damla
دستهايم را که ميگيري... حجم نوازش لبريز ميشود! گويي تمام رزهاي زرد باغها با دستهاي بي دريغ تو براي من چيده ميشوند و قلب من پرنده اي ميشود به پاکي بيکران نگاهت پر ميکشد... و در آن وسعت بي انتها در خاکستري اندوه ابرها گم ميشود دستهايم را که ميگيري... نگاهم اين قاصدک هاي بي تاب هزاران شور در آبي فضا رها ميشوند و بغض گريه ها از شنيدن نفس زدنهاي روح زير هجوم آوار سرنوشت بي صدا شکسته ميشود... دستهايم را که ميگيري... عبور تلخ زمان را ديگر نميخواهم که باور کنم.....!
damla
دوباره مينويسمت، بدون اينکه بشمرم بدون اينکه عطرتو، به ذهن خونه بسپُرم به ناخود آگاه خودم، سري دوباره ميزني بدون اينکه حس کنم، هزار صفحه با مني چه ساده ميرسم به تو، هميشه زود باورم که خواب با تو بودنو، بدون گريه ميپرم ترانهساز من شدي، پر از اميد و آرزو چرا سکوت ميکني، به جاي من خودت بگو چه ساده ميبري منو، به انتهاي دفترم درون اين ترانهها من از خودم جلوتَرَم به داد واژهها برس، که عاميانهتر بِشَن ازعاشقونهها بگو، نگاهمو ورق بزن صداي بيصداي من، هميشه خوب نازنين بيا و بين کاغذا، حضور دستاتو ببين
damla
کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند سادگی مهر و وفا قانون انسان بودن است كاش قانون هایمان یكدم رعایت می شدند اشكهای همدلی از روی مكر است و فریب كاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند گاهی از غم می شود ویران دلم ای كاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند دوست دارم تو سخن گویی و من گوش كنم غم دل را به كلام تو فراموش كنم سینه بشكافم و قلبم به تو تقدیم كنم تا بدانی كه فقط جای تو در قلب من است
damla
وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من اشكای چشمامو ببین كه میریزه به پای تو بازم كه بی قرارمو دلواپس نگاه تو تموم هستی منی بمون همیشه پیش من اگر شدم عاشق تونزار كه بی تاب بمونم لالایی شبام تویی نزار كه من خواب بمونم دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی فقط یه چیز ازت می خوام همیشه عاشق بمونی دوست دارم خیلی كمه اما جز این چیزی نبود واژه ها رو ولش كنیم عشقمو از چشام بخون