damla
نگران من نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامده را دیده ام که دیگر هیچ وعده بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند! حالا یاد گرفته ام… که فراموشی دوای درد همه نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست. یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی ، خیال دوست داشتن به سرم نزند... یاد گرفته ام که بشنوم و به روی خود نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند............
damla
نفهمیدی چه می گویم ندانستی چه می خواهم گمان کردی که چون از عشق می گویم نیاز پیکرم را در تو می جویم تو فکر کردی که عشق جز خواهش تن نیست و جز این آرزو در باطن من نیست نفهمیدی! نفهمیدی! که این افکار در من نیست!! و عشق آن واژه پاکیست برای من... که بی تو معنی تنهایی مطلق برای دستهای من... برای حرف های من... برای آنچه می گویم... نمی دانی! نمی دانی!... چه می گویم...
damla
این شعرو می نویسم که هست قصه ی من که الان خیلی تنهاست دل خسته ی من همش تو خیال می گیره دستاتو دستای من کاش می دونستم در چه حالیه دلیل غصه ی من باز بدون اینکه بدونم دارم از تو می خونم اخه عشقت نفوذ کرده به مغز استخونم عزیزم فکر می کنی بدون تو من بتونم؟ اخه کارت رسیده به رگ و استخونم نامهربون دیگه با تو کاری ندارم خاطره هاتو سوزوندم یادگاری ندارم میدونم برنمی گردی امیدی بهت ندارم اما ناخواسته باید بگم: دوستت دارم
damla
کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه “حالت چطوره؟” و تو جواب میدی “خوبم!” کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه: “میدونم خوب نیستی…”
damla
یادش بخیر با هم میرفتیم ماهیگیری اون ماهی های زیادی تور میکرد به من میخندید و میگفت: یعنی نمیتونی ۱ دونه ماهی بگیری؟ لبخندی زدم و بغلش کردم و گفتم: “من ماهیمو خیلی وقت تور کردم . . . “
damla
یادش بخیر با هم میرفتیم ماهیگیری اون ماهی های زیادی تور میکرد به من میخندید و میگفت: یعنی نمیتونی ۱ دونه ماهی بگیری؟ لبخندی زدم و بغلش کردم و گفتم: “من ماهیمو خیلی وقت تور کردم . . . “
damla
سلامتی اونی که خنده های بی وقفش حجابی به روی قلب آکنده از غمشه . . .
damla
تو رفته ای که بی من,تنها سفر کنی من مانده ام که بی تو,شبها سحر کنم تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم .
damla
مرا هیچ چیز عذاب نمی دهد، جز اینکه همیشه دانسته خطا کردم ندانسته آلوده شدم، نشناخته وابسته شدم، و نخواسته رانده شدم
damla
نــاز کمتــر کن که من ، اهل تمنا نیستم با خیالت ساختم ! یک لحظه تنها نیستم
damla
کاش روزی بیایی بنشینی کنارم تا خیره شوم در نگاهت...! مست حضورت که شدم چشم هایم را می بندم و "مستانه" صدایت می کنم راستی نپرسیدم نامت چه بود...؟؟؟!
damla
عشق.رویایی حسرت.... می دانم که در حسرت دستهایش خواهم ماند و با آرزوی گرفتن دستان گرمش خواهم مرد می دانم که در حسرت چشمهایی خواهم ماند که تمام وسعت آرزویم در نگاهش خلاصه می شود می دانم که در حسرت آغوشی خواهم ماند که تمام زندگی من در گرمای آغوشش جا می گیرد می دانم روزی در حسرت وجودی خواهم ماند که وجودم را از من گرفته بود می دانم روزی تنهای تنها خواهم مرد و ... در حسرت عشق او خواهم ماند وتنها عشق او در قلب دفن شده ام خواهد ماند.
damla
چشمامو می دوزم به در شاید تو پیدا بشی شاید تموم شه انتظار تو قلب خستم جا بشی چشمامو می دوزم به در شاید تو از راه برسی شاید به آخر برسه لحظه های دلواپسی این لحظه های لعنتی بی تو عذابم می کنن دستامو می بندن به هم بی وقفه خوابم می کنن کاشکی بشه آینه ها ما رو به هم نشون بدن فرشته ها پیش خدا فقط از عشقمون بگن ای کاش لحظه های ما خالی شه از دلواپسی با گرمی نگاه تو به سر بیاد این بی کسی
damla
گـــــاهی آدم "دلــ" ش می خــواهـــد
کفـــــش هـایـــش را در بیـــاورد،
یواشکی ، نوک ِ پا ، نوک ِ پا
از خـودش دور شــــود،
بعد بزند به چــاک،
فرار کند از خ
damla
اگر یک سال چهار فصل دارد ، اگر یک سال زمستانی دارد ، تابستانی دارد ! بهار من که گذشت ، همه فصل هایم به رنگ خزان است !