این قصه برایم آشناست.. از آن قصه های پر غصه که سر دراز ندارد و زود تمام می شود.
یک طرف قصه کسی می ایستد که می خواهد فی الفور به ته اش برسد، می خواهد تمامش کند، فرار کند از وابسته شدن به اجزاء و عناصرش، از خطر کردن، از احتمال پاک باختن...
اینجور قصه ها را من اما جور دیگر می پسندم، دوست ندارم ته داشته باشند. قصه هایی از این دست را باید هی رفت و رفت و رفت، جوری که کلاغه هیچوقت به خانه اش نرسد! اینطوری قصه همه اش می شود لذت، می شود شادی، می شود هیجان. لحظه لحظه اش را باید تجربه کرد، باید چشید، باید بویید و آنچنان محکم در آغوش کشید که باهاش یکی شوی. این قصه حسابش با بقیه ی قصه های کوچه و بازاری فرق دارد. از آن قصه ها نیست که یک شب دوام داشته باشد. یک شب بشنوی و خواب بروی و تمام! نه! این قصه را می توانی سال ها و سال ها برای تمام مردم روی زمین تعریف کنی! برای بچه هایت، نوه هایت، نتیجه هایت، نبیره هایت، ندیده هایت؛ می تواند نسل پشت ِ نسل همینطور قل بخورد و قل بخورد و به ته اش نرسد! این قصه، قصه ی بیداریست؛ قصه ی زنده بودن است؛ پر از محبت و دوست داشتن است، پر از خواستن و توانستن، پر از همراه بودن و فهمیده شدن، پر از درک حسی متفاوت، حسی ماندگار و دوست داشتنی. وابستگی در این قصه معنا ندارد که اگر هم داشت خواستنی بود و زندگی بخش، که این قصه، قصه ی یکی شدن است، قصه ی در هم تنیدن، قصه ی شکافتن پیله ی ترس و پروانه شدن، قصه ی اعتماد و اعتقاد و همت! قصه ی توکل و پیش رفتن! قصه ای که اگر زیاد آینده را تویش تجسم کنی باخته ای.
این قصه را من و تو شاید نفهمیده ایم هنوز اما آنها که انتهای پروازشان شمع بود گفته اند که این، داستان ِ دل به دریا زدن است برای یکی شدن با رنگ ِ روح ِ زندگی...!!1
پشت ویترین مغازه ها
جنس هایی هست که خیلی گرونن
یه چیزایی هم میشه پیدا کرد که ارزونه
اما گاهی یه گوشه ای، یه چیزی میذارن، که شاید کهنه باشه ، شایدم معمولی
اما روش نوشته " فروشی نیست "
آدم باید ازون جنس باشه..!