ی دوست..!
چشمه را آبی باید ماه را نوری و آدمی را کلامی! انسان با کلام شنا خته می شود و کلام با سلام می آید پس ................................... سلام !
ی دوست..!
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم..........
ی دوست..!
جواب سلام را با عليک سلام بده ، جواب تشکر را با تواضع، جواب کينه را با گذشت، جواب بي مهري را با محبت، جواب ترس را با جرأت، جواب دروغ را با راستي، جواب دشمني را با دوستي، جواب زشتي را به زيبايي، جواب توهم را به روشني، جواب خشم را به صبوري، جواب سرد را به گرمي، جواب نامردي را با مردانگي، جواب همدلي را با رازداري، جواب پشتکار را با تشويق، جواب اعتماد را بي ريا، جواب بي تفاوت را با التفات، جواب يکرنگي را با اطمينان، جواب مسئوليت را با وجدان، جواب حسادت را با اغماض، جواب خواهش را بي غرور، جواب دورنگي را با خلوص، جواب بي ادب را با سکوت، جواب نگاه مهربان را با لبخند، جواب لبخند را با خنده، جواب دلمرده را با اميد، جواب منتظر را با نويد، جواب گناه را با بخشش، هيچ وقت هيچ چيز و هيچ کس را بي جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابي بدهي ،يک روزي ، يک جوري ، يک جايي به تو باز مي گردد....
ی دوست..!
گفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟ گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟ گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟ گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟ گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟
ی دوست..!
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقهاى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند. یکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد. فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد. داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» نوبت به داماد آخرى رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جایش تکان نخورد. او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم. همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بىامو کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم!زطرف پدر زنت
ی دوست..!
نخ داخل شمع از شمع پرسید : چرا وقتی من میسوزم تو آب میشی..؟شمع جواب داد مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه و من اشک نریزم
ی دوست..!
کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم ، اکنون که بزرگ شده ایم چه دلتنگیم ، کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند ، اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم ، سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست !
ی دوست..!
به بزرگمردی گفته شد: با زبانی دعا کن که با آن گناه نکردی ، تا دعایت مستجاب شود. بزرگمرد پرسید چگونه؟ به او گفته شد: به دیگران بگو برایت دعا کنند چون تو با زبان آنها گناه نکرده ای! دعاگویتان هستم ...
ی دوست..!
یارو میره یخ بخره پول کم میاره به یخ دست میزنه میگه از این سردتر نداری؟
ی دوست..!
وقتی که تمام شیرها پاکتی اند ... وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند ... وقتی که دوپینگ پهلوان می سازد ... ایراد مگیر عشق ها ساعتی اند ...
سلام
14 سال و 11 ماه و 9 روز و 23 ساعت و 9 دقيقه قبلسلام ً
14 سال و 11 ماه و 9 روز و 23 ساعت و 1 دقيقه قبل