ی دوست..!
جدّی جدّی دارن عوضش می کنن
ی دوست..!
به یادت آرزو کردم که چشمانت اگر تر شد / به شوق آرزو باشد نه تکرار غم دیروز@rama_radmehr
ی دوست..!
. . . نگاهت کا[!]ت تا در هوای آمدنت بمیرم...!! تو همیشه دعوتی راس ساعت دلتنگی...!!!! . .
ی دوست..!
سلام من به چشمان خمارت به آن زلفان پر پیچ و سیاهت سلام من به قلب پر زمهرت به شبهایی که من بودم کنارت سلام من به روی دلنوازت به لبخندی که داری بر لبانت سلام من به آن زیباتر از گل به بانویی که آخر این دلم برد سلام من به مستی در شب عشق به بوسه های داغ از، شهوت عشق سلام من به آیین صداقت به آن لحظه، که اشک عاشق آمد... ...
ی دوست..!
این بار تــرانه مــــو واسه یکــی دیگه رنگ میزنم ....هفت آسمون رو با دلش یه جور هماهنگ میزنم ....اونی که با ترانه هــاش جــون میگیرن ترانه هام... اون که امید بـــــودن میـــــپاشه توی لحظه هام ...اونی که با اومدنــش مهر پر از شکوفه کرد ...صورتی شــــکوفه رو نشــوند روی پاییز زرد اونی که تکرار میکنه: ....((عروسک دوس داشتنی کی میشــه مال من بشی؟ ...سر روی شونه ام بذاری دست روی موهام بکشی؟)) اونی که پنهون میـــکنه غمش رو تو ترانه هاش.... اونی که پاک و آبیه دوســـت دارم خیلی ....هر کدوم از ترانه هـــاش به قیمت ستاره هاس ...همیشه تنهاییـش پر از لحـظه های سبز دعاس ... تقدیم به تو اگر چه که لایق تو نیست هیچ شــعر و هیـــچ تـــرانه ای مثل تـــرانه تو نیست...
ی دوست..!
شب در آن حجم عميقش آمد....... زهر تنهايي در کام شبان ريخته اند ....ريشه قهر تو در خاک نگاه .....مي خاموشي در جام زمان ريخته اند.... اشکهايي چه غريب در هجومي لبريز ..آب تعميدي برعشق نهان ريخته اند ...عمر طولاني بي حرفيها در دل هر ديدار.... طعم بي برگي به تن نارونان ريخته اند... من کجايم تو کجا؟هق هق فاصله ها ...حرفي از پايان را به لب قاصدکان ريخته اند...
ی دوست..!
نکته زمخت و نه چندان ظريف : هیچ وقت به رسانه ها کاملا اعتماد نکنید ، میدونید چرا ؟ چون اگر تبلیغات ماهواره را ملاک قرار بدهیم، مردم ایران کچلهای چاقی هستند که ناتوانی جنسی دارند و میخواهند یک هفتهای ویزای کانادا بگیرند و اگر تلویزیون داخلی را ببینید خلاصه خبرهای صدا و سیما این است : باور کنید اوضاع در همه جای دنیا از ایران بدتر است
ی دوست..!
هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود ، چیزی یاد نگرفتم . . .
ی دوست..!
مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ سالهاش در قطار نشسته بود.در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد...به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد : “ پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند ” مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه ، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.”زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید.زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند : “چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!”مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند
یه مشت احمق
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 25 دقيقه قبلصبحی یکی بودا..الن شده دوتا...
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 16 دقيقه قبلباران؟؟؟ میشناسی...
نه
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 15 دقيقه قبلپس تو به خلیج پارس رای دادی..؟.
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 10 دقيقه قبلاره دیروز
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 9 دقيقه قبل