یکی تعریف میکرد "[!] یه پست خوندم ... یه سری توضیحات توش بود که آره مرد باشین ... تو کوچه از بغل زن رد میشین نگاش نکنین ... تو تاکسی نشستین خودتونو بچسبونین به در که راحتباشه و این حرفا ... من امروز تو تاکسی این عملو اجرایی کردم ولی خب از بس چسبیدم به در یهو در باز شد ...! منم مجبور شدم دختره رو بگیرم نیفتم بیرون از تاکسی ...! بیچاره از ترس بغلم کرده بود ... هی میگفت سالمی ؟ چیزیت که نشد که؟ و از این بحثا... منم به راننده گفتم بزنه بغل میخوام توو افق محو شم "
خونه ما بغل یه پارکه ، پریشب داشتم از پنجره توی پارکو میدیدم ، تو پیاده رویِ کنار آپارتمانمون یه خانواده با وانت اومدن ، دو تا دختر حدود 6 و 10 ساله با مامانو باباشون داشتن وسائلی مثه بلورو استکانو اینجور چیزا کنار پیاده رو برای فروش پهن میکردن ، هوا خیلی سرد بود ، مَرده خیلی مستاصل به نظر میرسید ، نمیدونم شاید هم خجالت میکشید ... دیدم همسایه مون رفته بالا سرشون ... پنجره رو باز کردم دیدم داره بهشون میگه جمع کنید ... از بالا گفتم: آقای علیمی بزارین باشن از آشناهای ما هستن ... همگی برگشتن بالارو نگاه کردند ، آقای علیمی راشو کشید و رفت ، منم سریع رفتم تو ... یه ربع بعد برگشتم از کنار پرده نگاشون کنم ، دیدم رفتن ... هنوزم استیصال مرده اذیتم میکنه ... اسفند 90 #شب_عید