باورم هرگز نبود ،بی تو آیا می توان روز را هم شام کرد
ماند و با سر کردن روز و شبی ، زندگی را هم چنان بد نام کرد!؟
بی تو دیدم مانده ام بی تو دیدم زنده ام
این منم تنها ،تنی و روح خویش ، آن تن و روحی که می آزردمش
کز تن دیگر نماند لحظه هایی هم جدا
از تنی با بویِ گرم و آشنا
دیدم آری هر تنی تنها ست در بعد زمان ، در جهان
باورم شد هر تنی را روح قلب دیگریست
قصّۀ پوچی است یک روح و دو تن ،
من نبودم تو،دریغا، نه تو نه من !
وای بر من ، بر دل دیوانه ام
که آنچه باور داشتم از من گریخت
رشته های بافته با خون دل از هم گسیخت
آنچه استاد ازل از عشق گفت عاقبت بر باد رفت
اعتبار عشق هم از یاد رفت
.
.................................خانوم هما میر افشار.
باید از ذهنت آب تازه بیرون بکشی،
نه آب توی جوی مانده را.
باید تازه شد، نو شد.
باید مدام تکامل یافت،
باید مدام تحول یافت. به این وصیت را میکنم که
باید دم به دم نو شد،
تحول و تکامل یافت.
اگر دیدی تمام شدهای،
رها کن.
اما فقط گفته بودم و شما فقط شنیده بودید..
دستتان که از دامن دلم رها شد ..
دستان همدیگر را رها کردید
از هم دور شدید
گم شدید ..
ان وقت اشفته شدید..
بی قرار شدید بی قرار شدم..
شده ام