μøℌαмα∂ґℯẕαヅ
مجــــازی هستیم امــــا دلمــــــان مجازی نــــیست میشکند حواست به تایــــپ کردنت باشــــد!: )
شیــــــــــوانا
پدرم با بغض نگاهی مادرم انداخت و گفت: نگران خرج عروسی فاطمهام ______مادرم گفت: تا آخر رمضان قالی را تمام میکنم. خدا بزرگ است...
شقایق
ناخووونام قبل از کچل شدن امروز(خواهر زادم گیر داده که باید ناخوونام رو بکنم بذارم رو ناخوووناش مجبورم کرد که کوتاهشون کنم)