بعد ی اعترافِ دیگه هم اینکه اولِ ابتدایی بودم ب دوستم ک دخترِ همسایمون و هم کلاسیم هم بود گفتم بابام واسم ی مداد از تهران خریده هرچی می تراشمش بزرگتر میشه !! ... انقدر واقعی و هیجانی واسش تعریف کرده بودم ک اینا ک تعطیلات رفته بودن تهران مامانش تعریف میکرده ک این رفیقِ ما 7 روز فقط گریه میکرده ک ازون مدادا می خواد و مسافرتُ کوفتِ وجودِ همه کرده !! ...و اینجا بود ک برای اولین بار روحِ عمهِ گرام مستفیض شد !! . . .