دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پرتغال کوکی

دلم اهل شکایت نیست ... بیخیال حرفائی که تو دلم جا مونده ... درباره »
پرتغال کوکی
مرد - متاهل
امتیاز: 1747

دنبال‌شدگان

(231 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(230 کاربر)

گروه‌ها

(5 گروه)

بازدید

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

روباهى موبایلى رو دید و برداشت تا شماره ای بگیرد؛ زاغک از بالاى درخت گفت: پایین آنتن نمیده، بده بالا تا برات شماره بگیرم. روباه تا موبایل رو انداخت بالای درخت ؛ زاغ گفت: این عوض قالب پنیر کلاس سوم ابتدایى و پر کشید و رفت !

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

مردی از فقیهی پرسید : من هنگامی که جهت غسل در نهر آب فرو می روم و سه مرتبه تکرار می کنم و یقین نمی کنم که آب تمام بدن را فرا گرفته یا نه چه چاره سازم ؟ فقیه گفت نماز نخوان. آن مرد با تعجب گفت: از کجا می گویی ؟ فقیه گفت از قول رسول اکرم (ص) که فرمود: " واجبات از دیوانه برداشته شده تا موقعی که از دیوانگی خارج شود. " هر کسی که سه مرتبه درآب فرو رود و یقین نکند که غسل کرده مجنون است.

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد . پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند . پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود ...

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

به شوخی به گیله مرد میگم : راستی ندیدم سیگار بکشی ؟ نکنه از بابات میترسی ؟ با لبخندی گفت : نه ولی این ربطی به ترس نداره ! گفتم : پس حتمن از مضراتش ترسیدی و دنبالش نرفتی؟ درسته ! گفت نه ! خیلی ها مضراتش رو هم میدونند و سیگاری میشن و سالها سیگاری هم میمونن ! گفتم پس چی شد سیگاری نشدی ؟! به شوخی گفت : بابام هرگز سیگار نکشید ، با خودم گفتم اگه خوب بود، خودش اولین نفری بود که سیگار میکشید پس بیخیال سیگار شدم ...

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن زندگی تکرارِ زخمِ کهنه دیروز نیست بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن ...

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

حسین علیه السلام ثابت کرد که پیروزی به زنده ماندن در میدان نبرد نیست ، پیروزی به زنده ماندن قرنها پس از صحنه و میدان نبرد است. زنده تر و محبوبتر از امام حسین علیه السلام چه کسی را می توان نام برد ... صلی الله علیک یا أبا عبدالله ...

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

مردی نزد ابوذر آمد و پرسید: چرا از مرگ کراهت داریم؟ ابوذر جواب داد: چون دنیای خود را آباد کردید وآخرت را خراب .

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

باید دانست " جاده های زندگی را خدا هموار می کند کار ما فقط برداشتن سنگ ریزه هاست ... " پس اینقدر آه و ناله چرا ؟!

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

به گیله مرد میگم : دوره زمونه ی بدی شده ، تا زنده ای هیشکی قدر تو رو نمی دونه ... آدم باید بمیره تا عزیز بشه ... با لبخند میگه : غصه نخور ، یک روز ما هم عزیز میشیم ...

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را، کلماتی مثل : بابا، مامان، پدربزرگ … - آلبرت انیشتین منبع : وبلاگ سخنان زیبا

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

از دلم لرزه نگار، خبرِ حادثه یِ آمدنت آورده! سراینده : سهیل دادخواه

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

کوچیک که بودم ... واژه زنگ اخبار تو کتاب علوم برای یه علامت سوال بزرگ بود. عکس یه زنگ معمولی بود ... اخبار دیگه چه معنی داشت ؟ با خودم فکر میکردم شاید هر موقع بخوان اخبار بگن این زنگ رو میزنن و بعد اخبار میگن ... وبلاگ جملات زیبا گیله مرد

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

کوچیک که بودم ... شاید باورتون نشه ولی دنیا یه جور دیگه بود ...

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب - ناپلئون بناپارت

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

گاهی به مردن فکر میکنم و اینکه چه اتفاقی میوفته ... وقتی کوچیک بودم مادر بزرگ افسانه ی جالبی درمورد مردن برام تعریف کرد : مادربزرگ میگفت: وقتی موعدش فرا میرسه ، حضرت عزراییل میاد تا جون آدم رو بگیره ولی آدمیزاد قبول نمیکنه ... از آدمیزاد میپرسن چرا جونت رو نمیدی ؟ میگه زن و بچه ام رو چیکار کنم و چه جوری اونها رو تنها بزارم ... جلوی چشمش صحنه ای به نمایش در میاد که جون زن و بچه اش و تمام بستگان و دوستانش رو میگیرند و انها میمیرند ... میگه مال و اموال و خونه ام رو چه جوری ول کنم و برم ... در عالم خیال ؛ جلوی چشمش خونه و کاشونه اش آتیش میگیره و از بین میره و خلاصه هرچی که داره از بین میره و وقتی این اتفاق میوفته آدمیزاد قبول میکنه که جونش رو تسلیم کنه ... گاهی به یاد حرفهای مادربزرگ میوفتم و لبخند تلخی میزنم ... وبلاگ جملات زیبا گیله مرد