پرتغال کوکی
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم درمسابقه ی دو بدوند . هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود . جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند… و مسابقه شروع شد …. راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید اوه,عجب کار مشکلی اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند… بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند.. جمعیت هنوز ادامه می داد,”خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف … ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر…. این یکی نمی خواست منصرف بشه! بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟ ادامه داستان کوتاه در دیدگاه :
پرتغال کوکی
یک زوج در اوایل ۶۰ سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین. خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم. پری چوب جادووییش رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت: خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری ۳۰ سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!! پری چوب جادوییش و چرخوند و……… اجی مجی لا ترجی . و آقا ۹۲ ساله شد !!
پرتغال کوکی
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های صورتی رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های صورتی رو برات می خرم”دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا…و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه… خدا نکنه…اصلآ کفش نمی خوام .
پرتغال کوکی
تنها بازمانده یک کشتی شکسته ، توسط جریان آب به جزیره ای دور افتاده برده شد ، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می کرد تا اورا نجات بخشد ، او ساعت ها به اقیانوس چشم می دوخت ، تا شاید نشانی از کمک بیاید اما هیچ چیز به چشم نمی آمد . سرآخر نا امید شد و تصمیم گرفت کلبه ای کوچک بسازد تا از خود و وسایل اندکش بهتر محافظت نماید. روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت ، خانه را در آتش یافت ، دود به آسمان رفته بود ، بدترین چیز ممکن رخ داده بود. او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: ” خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی ؟ ” صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می شد از خواب برخاست ، آن کشتی می آمد تا او را نجات دهد . مرد از نجات دهندگان پرسید : ” چطور متوجه شدید که من اینجا هستم ؟ ” آنها در جواب گفتند : ” ما علامت دودی را که فرستادی ، دیدیم . ” آسان می توان دلسرد شد ، هنگامی که بنظر می رسد کارها به خوبی پیش نمی روند ، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست ، حتی در میان رنج و درد . دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن بود به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن
پرتغال کوکی
پیرمردی،تنها در روستایی زندگی می کرد. اوقصد داشت مزرعه ی سیب زمینی خود را شخم بزند، اما کار بسیار سختی بود و تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان به سر می برد. پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برای او توضیح داد: “پسر عزیزم،من حال خوشی ندارم،چرا که امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،چون ماردت همیشه زمان کاشت محصول را دوست می داشت. من برای کار در مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل میشد و مزرعه را برای من شخم می زدی.دوستدار تو پدرت!”پس از مدتی پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:”پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من انجا اسلحه پنهان کرده ام!” سپیده دم روز بعد،دوازده نفر از ماموران و افسران پلیس محلی نزد پیرمرد امدند و تمام مزرعه را زیر و رو کردند،بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری برای پسرش فرستاد و اورا از انچه روی داده بود مطلع کرد و از این امر اظهار سردر گمی نمود! پسرش پاسخ داد:”پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار،این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام دهم!”