دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پرتغال کوکی

دلم اهل شکایت نیست ... بیخیال حرفائی که تو دلم جا مونده ... درباره »
پرتغال کوکی
مرد - متاهل
امتیاز: 1747

دنبال‌شدگان

(231 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(230 کاربر)

گروه‌ها

(5 گروه)

بازدید

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

يا چنان نمای که هستی، يا چنان باش که می‌نمايی «بايزيد بسطامی»

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

سلام دوباره با چند جمله مهمونتون هستم

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

پروانه اغلب فراموش می کند که روزی کرم بوده است !

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من....ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت !

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

گاهی اوقات من يه ليوان چاي داغ رو به تو ترجيح مي دم . چون چاي فقط زبونم رو مي سوزونه . ولي تو دلمو

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت هر كسي غصه اينكه چه مي كرد نداشت چشمهء سادگي از لطف زمين مي جوشيد خودمانيم زمين اين همه نا مرد نداشت ...

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

یادت باشد زمین گرد است هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه شروع باشی!!

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

سلام. هوا سرد شده...! مواظب باش کسی ازسردی هوا به گرمی قلبت پناه نبره!

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

عهدی که با تو بستم هرگز گسستنی نیست / من مخلص تو هستم لازم به بستنی نیست!

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

ای کاش زندگی مثل فوتبال بود، که خوشی را پاس، جدایی را شوت، بی وفایی را فول، غم را آفساید و محبت را گل می کردیم ...

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

شعر برگزيده سال 2005 شده که توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده : وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي ای، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگین پوست!

این ارسال را بازنشر کرده است.
پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

از خدا پرسیدم چه چیز در مورد انسان شما را متعجب می کند. گفت کودکیشان این که انها از کودکیشان زود خسته می شوند و عجله دارند که زود بزرگ شوند. بعد گله می کنند که ای کاش کودک بودند. سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست بیاورند و بعد پول خود را خرج می کنند که سلامتی را به دست اورند. با نگرانی حال را فراموش می کنند برای اینده نه برای حال زندگی می کنند و نه در آینده. به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند و انگونه میمرند که هرگز زندگی نکرده اند ...

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

دهقانی در اصفهان، به در خانه ی خواجه بهاالدین صاحب دیوان رفت. با خواجه سرا گفت که با خواجه بگوی که: خدا بیرون نشسته است با تو کاری دارد. او با خواجه بهاادین بگفت؛ به احضار او فرمان داد، چون در آمد، پرسید: که تو خدایی؟ گفت: آری؟ گفت چگونه؟ گفت: من پیش از این ده خدا، باغ خدا و خانه خدا بودم. نائبان و عاملان تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم بگرفتند، اکنون تنها خدا ماند!

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

مردی روستایی را پسر به حد مردان رسیده بود. روزی با زن گفت: اگر سختی معاش ما بپاید باید خر را فروخت و برای پسر عروسی کرد. پس از آن روز هر وقت پدر به سخنی آغاز می کرد، پسر کلام او را بریده می گفت: بابا از خر بگو!

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند. در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟» پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!» پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟» پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!» پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟» پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!» در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!»