دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پرتغال کوکی

دلم اهل شکایت نیست ... بیخیال حرفائی که تو دلم جا مونده ... درباره »
پرتغال کوکی
مرد - متاهل
امتیاز: 1747

دنبال‌شدگان

(231 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(230 کاربر)

گروه‌ها

(5 گروه)

بازدید

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

شيخ ابوسعيد، يكبار به طوس رسيد، مردمان از شيخ خواستند كه بر منبر رود و وعظ گويد . شيخ پذيرفت . مجلس را آراستند و منبرى بزرگ ساختند. از هر سو مردم مى آمدند و در جايى مى نشستند .چون شيخ بر منبر شد، كسى قرآن خواند. جمعيت ، همچنان ازدحام مى كردند تا آن كه ديگر جايى براى نشستن نبود. شيخ همچنان بر منبر نشسته بود و آماده سخن . كسى برخاست و فرياد برآورد: خدايش بيامرزد هر كسى را كه از جاى خود برخيزد و يك گام فراتر آيد . شيخ چون اين بشنيد، گفت : و صلى الله على محمد و آله اجمعين . و از منبر فرود آمد . گفتند: يا شيخ !جمعيت از دور و نزديك آمده اند تا سخن تو بشنوند؛ تو ترك منبر مى گويى ؟ گفت : هر چه ما مى خواستيم كه بگوييم و آنچه پيامبران گفتند، همه را آن مرد به صداى بلند گفت . مگر جز اين است كه همه كتب آسمانى و رسالت پيامبران و سخن واعظان ، براى اين است كه مردم ، يك گام پيش نهند؟ آن روز، بيش از اين نگفت .

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

از گورخري پرسيدم: «تو سفيدي راه راه سياه داري، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟» گورخر به جاي جواب دادن پرسيد: تو خوبي فقط عادتهاي بد داري، يا اينكه بدي و چند تا عادت خوب داري؟ ساكتي بعضي وقتها شلوغ ميكني، يا شيطوني بعضي وقتها ساكت ميشي؟ ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده اي بعضي روزها خوشحالي؟ لباسهات تميزن فقط پيرهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟ و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد، و بعد رفت! و من ديگه هيچ وقت از گورخرها درباره ي راه راهاشون چيزي نميپرسم.

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

داروغه بغداد در ميان جمعي مدعي شد كه تا كنون هيچ كس نتوانسته است او را گول بزند. بهلول هم كه در آنجا حضور داشت. به داروغه گفت: گول زدن تو بسيار آسان است ولي به زحمتش نمي ارزد. داروغه گفت: چون از عهده بر نمي آيي چنين مي گويي. بهلول گفت: افسوس كه اينك كار مهمي دارم، و گر نه به تو ثابت مي كردم. داروغه لبخندي زد و گفت: برو و پس از آنكه كارت را انجام دادي بر گرد و ادعاي خود را ثابت كن. بهلول گفت: پس همين جا منتظر بمان تا برگردم ، و رفت. يكي دو سا عتي داروغه منتظر ماند ، اما از بهلول خبري نشد و آنگاه داروغه در يافت كه: چه آسان گول خورده است.

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

مکعب برگشت به کره گفت: تو در هیچ زمینه ای اعتقاد مشخصی نداری،جهت گیری نکرده ای. نسبت به همه چیز و همه کس با مالایمت برخورد میکنی،هیچ وقت حرف تند و تیزی نمی گوئی. من مطمئن هستم تو هرگز نمی توانی راه را به آخر برسانی. همین مدارا دست و پایت را می بندد. کره گفت: تا پائین کوه مسابقه بدهیم؟

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

مردي کالسکه يک بچه شير خوار را در پياده رو حرکت مي داد. بچه مرتب گريه مي کرد و مرد مرتب مي گفت: -آرام باش حمید ... الان به منزل مي رسيم حمید ... زني که از کنار آنها مي گذشت رو به آنها کرد و گفت: - ببخشيد آقا اما اين بچه شيرخوار حرف سرش نمي شود که با او صحبت مي کنيد و مي گوييد آرام باشد. مرد جواب داد: -بله خانم . اما من اين حرف ها را به او نمي گويم. حمید خود من هستم.....

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

ملا نصر الدين در روزگار پيري در جمعي مباهات ميكرد كه: قوت من در پيري ابدا با جواني فرق نكرده. گفتند: از كجا ملتفت شدي؟ گفت: هاون سنگي بزرگي در منزل داريم كه در جواني هر چه سعي كردم آنرا از جا حركت دهم ممكن نشد. چند روز پيش هم به اين فكر افتاده، نتوانستم. نتيجه‌اي كه از اين عمل گرفتم اين بود كه: قوت من فرقي نكرده است

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

ملانصرالدين دو تا بز داشت. يکي از آنها فرار کرد و ملا هر چه دنبالش کرد به او نرسيد.برگشت و افتاد به جان آن يکي بز بيچاره. رفيقي او را ديد و گفت: ملا، اين چه کاري بود که کردي؟ ملانصرالدين گفت: شما نمي دانيد! اگر اين يكي هم بسته نبود از آن يکي تندتر مي دويد. ..

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

بخيلي را ديدند که در بازار اره اش را مي فروشد. علتش را پرسيدند. گفت: هر چيز که دندان دارد، نگاه داشتن آن در خانه زيان دارد...

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

کسي مهمان سفره بخيلي بود. گربه اي آمد . ميهمان لقمه اي را براي او انداخت. گربه لقمه را خورد. مهمان خواست لقمه دوم را بيندازد که صاحب خانه گفت: اين گربه مال همسايه است ... !

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟ دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود! پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟ جواب داد: نی! گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟ گفت: نی! پرسیدند: توانا از لحاظ فکری؟ ... جواب داد: نی! پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست! دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج پایدار نماید که اگر تا دیروز نانی را به تنهایی می خورد امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت گردد!

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

جاهلی خواست که الاغی را سخن گفتن بیاموزد، گفتار را به الاغ تلقین مى کرد و به خیال خود مى خواست سخن گفتن را به الاغ یاد بدهد. حکیمى او را گفت: اى احمق! بیهوده کوشش نکن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند این خیال باطل را از سرت بیرون کن، زیرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و سایر چارپایان بیاموزى!

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

پاسايي را ديدم بر کنار دريا که زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمي شد. مدتها در آن رنجور بود و شکر خداي عز وجل علي الدوام گفتي . پرسيدندش که شکر چه مي گويي ؟ گفت : شکر آنکه به مصيبتي گرفتارم نه به معصيتي.

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

آورده اند که فقيهي دختري داشت بغايت زشت ، به جاي زنان رسيده و با وجود جهاز و نعمت کسي در مناکحت او رغبت نمي نمود. زشت باشد ديبقي و ديبا که بود بر عروس نازيبا في الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضريري بستند . آورده اند که حکيمي در آن تاريخ از سرنديب آمده بود که ديده ي نابينا روشن همي کرد. فقيه را گفتند : داماد را چرا علاج نکني ؟ گفت : ترسم که بينا شود و دخترم را طلاق دهد ، شوي زن زشتروي ، نابينا به .

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

نوشته اند: زمانی كه نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه كودكی را دید كه به مكتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟ - قرآن. - از كجای قرآن؟ - انا فتحنا.... نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد. سپس یك سكه زر به پسر داد ؛ اما پسر از گرفتن آن اباکرد. نادر گفت: چر ا نمی گیری؟ گفت: مادرم مرا می‌زند . می‌گوید تو این پول را دزدیده ای. نادر گفت: به او بگو نادر داده است. پسر گفت:-مادرم باور نمی‌كند. می‌گوید: نادر مردی سخی است . او اگر به تو پول می‌داد ، یك سكه نمی‌داد. زیاد می‌داد. حرف او بر دل نادر نشست. یك مشت پول زر در دامن او ریخت. از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.

پرتغال کوکی
پرتغال کوکی

گروهي شبانه راهي در پيش گرفتند . اتفاقا يكي از آنان در تاريكي شب در گودالي افتاد . او را بيرون آوردند . وقتي صبح شد او را سرزنش مي كردند كه نمي تواني راه بروي ؟ و مي گفتند كه چرا ديگري در گودال نيفتاد ؟ گفت : گودال فقط براي يك نفر جاداشت .