Ehsan
ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را علف هرزه ی کین پوشاندست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست ,,,
Ehsan
کاش می توانستم راحت حرف بزنم . . . چیزی بگویم از دلتنگی . . . میان آدم های دلتنگی که در این اتاق مجازی جمع شدند . . . فقط می گویم منم مثل تو دلتنگم !
Ehsan
وقـتــی سـگ هـا در بـیـابـان از گـرگ هـا رشـوه مـی گـیـرنـد و مـتـرسـک هـا در مـزارع بـا کـلـاغ هـا تـبـانـی مـی کـنـنـد...! از وفـاداری آدم هـا چـه انـتـظـاری است ؟ ....
Ehsan
فقط یک زن ایرانی می تونه روزی چند ساعت برنامه آشپزی نگاه کنه و چند تا دفتر هم پر کرده باشه و آخرش همون کوکوسبزی برای شوهرش درست کنه!
Ehsan
دقت کردین ؟؟؟ وقتی کسی که باید تــو را بفـهمد درکت نمی کنــد دوسـت نـداری خـودت را به هیـچکس ِ دیگـر بفـهمانی . .
Ehsan
وقتی اون سه تا سوار شدن و در رو بستن راننده که میبینه اینا مست هستن میخواد ازشون یه پولی بکنه! سریع ماشین رو روشن میکنه بعد زود خاموش میکنه میگه: مسافرین عزیز رسیدیم به مقصد!! مرد اولیه پول میده پیاده میشه... مرد دومیه نه تنها پول میده بلکه تشکر هم میکنه... مرد سومیه اما با عصبانیت تمام یه دونه محکم میزنه توکله راننده!!! راننده میگه چرا زدی؟!!!!! مرد سومیه میگه: اینو زدم که درس عبرتی بشه واست از این به بعد تند نری، داشتی هممونو به کشتن میدادی مردیکه !!!!
Ehsan
مستقل ترین زن جهان هم که باشی وقت هایی هست که دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد که آرام رانندگی کنی و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی مسافر ترین زن دنیا هم دست خطی می خواهد که بنویسد برایش " زود برگرد " طاقت دوری ات را ندارم!!! ...
Ehsan
خــــدایا همه از تو می خواهند ، بدهی من از تو می خواهم ، بگیری خـــــدایا این همه حس دلتنگی را از من بگیر ...
Ehsan
خورشید مردّد است، کمرنگ شده هر چیز که دست می زنم سنگ شده انگار که حال و روز دنیا خوش نیست شاید که دلت برای من تنگ شده ...
Ehsan
زن: امشب شام نداریم!! مرد : میشه بگی چرا؟ زن: خودت بهتر میدونی! مرد : من از کجا بدونم اخه؟ زن: یعنی تو نمیدونی؟ مرد : نه به خدا! زن: واسه چی عکس جدیدمو تو [!] بوک لایک نکردی؟؟ مرد: o:
Ehsan
اما مادرم هم این سیب را نمی خورد و به پدرم می دهد. پدرم در کارخانه به سختی کار می کند. هر وقت برای ما غذا می خرد، خودش نمی خورد. بدین ترتیب به هر عضو خانواده یک سیب کامل می رسد!!!
Ehsan
دو سال پیش در مدرسه ای به فرزندان کارگران مهاجر درس می دادم. زمان برگزاری امتحانات فرا رسید و من سوألات ریاضی را برای دانش آموزان سال اول مدرسه طرح کردم یکی از سوألات این بود :"خانه شما پنج نفره است، اگر ده تا سیب داشته باشید، هر نفر چند سیب خواهد داشت؟" فکر کردم این سوأل برای بچه های هفت یا هشت ساله بسیار آسان خواهد بود. پس از برگزاری امتحان ، ناگهان متوجه یک اشتباه تایپی شدم. عدد "10" اشتباهاً عدد "1" تایپ شده بود . حتم داشتم که بچه ها آن سوأل را پاسخ نخواهند داد. اما با تعجب دیدم که تقریباً هر کدام از شاگردان جوابی به این سوأل داده اند. در میان جواب های مختلف ، پاسخی مرا تحت تاثیر قرار داد. دانش آموزی نوشته بود که: هر نفر در خانه ام یک سیب خواهد داشت. زیرا اگر پدربزرگم این سیب را ببیند، خودش آن را نمی خورد و حتماً به مادربزرگ که اکنون سخت بیمار است خواهد داد. ولی می دانم مادر بزرگم هم آن سیب را نمی خورد و به من که نوه دختری اش هستم و دوستم دارد، می دهد. من این سیب را به مادرم خواهم داد . مادرم هر روز در خیابان روزنامه می فروشد و دلش می خواهد سیب شیرین بخورد. اما مادرم هم این س
Ehsan
دیگر برای هیچکس مهم نیست که می توانی آب را درست تلفظ کنی… دیگر اهمیت ندارد که دفترت خط کشی شده باشد یا نباشد… دیگر خنده ی همیشگی ولی مصنوعی عروسکهایت شادت نمی کند… دیگر برای عشق کودکانه ات در گوشه ی اتاقت گریه نمی کنی… دیگر برای برای بزرگ شدنت مجازات نمی شوی… دیگر افکارت به آن لطیفی نیست که با نت های پیانو آرام بگیری… دیگر حسرتهایت را در دفتر آبی نمی نویسی… دیگر حرف زدن با او هم آرامت نمی کند… دیگر حتی قرص های آبی هم آرامت نمی کند