Ehsan
مأمور بنده خدا آمده دم در سوالهایی میکنه که نمونه ای از سوالهایی که ازم پرسید رو براتون مینویسم که ببینید حق با من بود یا نه. تصور کنین. طبقه پنجم یک برج ۱۵ طبقه. مامور سرشماری: منزل شما به آب لوله کشی مجهز هست؟ من: «پ نه پ»، چاه داریم توی زیرزمین با دلو آب میکشیم میاریم بالا. مامور سرشماری: این که توی قسمت فرزند نوشتین دخترتونه؟ من: «پ نه پ»، دختر همسایمونه، من چون عقده بابا بودن دارم، روزا میاد اینجا من ادای باباشو در میارم. مامور سرشماری: آیا شما شهرنشین هستین؟ من: «پ نه پ»، اینجا برره ست، ما تابلوش رو عوض کردیم گذاشتیم الهیه. مامور سرشماری: سرویس بهداشتی داخل منزل هست؟ من: «پ نه پ» هر کی هرجا دلش خواست خودش رو ول میکنه مامور سرشماری: پنجره نورگیر داخل منزل هست؟ من: «پ نه پ»، تمامش رو گل گرفتیم که خودمون رو آماده کنیم واسه خواب زمستانی ....
Ehsan
هیچ زمان دل به کسی نبند,, چون این دنیا این قدر کوچک است که دو تا دل کنار هم جا نمیشه ,, ولی اگر دل بستی,, هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا این قدر بزرگه,, که دیگه پیداش نمیکنی ,,,,
Ehsan
هنوز هستند پسرانی که بوی مردانگی می دهند در دستانشان عزت یک مرد ، یک مرد ، واقعی لمس می شود اهل ناموس بازی نیستند! می شود روی حرف و قول هایشان حساب کرد ... هنوز هم هستند دخترانی كه تنشان بوی محبت خالص می دهد ... بكرند نابند لمس نشده اند آری ، هنوز هم هستند ! نادرند ! كمیاب اند ! پاك اند ! هنوز آدم هایی از جنس فرشته پیدا می شود / هستند ! نادرند ! كمیاب اند ! اما هستند ...
Ehsan
چقدر از پل می ترسم از آسمان چسبیده بر پل از پرده پاره های ابر ریخته روی پل ... از شنبه ای که راه می رود زیر پل از درختان خسته کنا ر پل ترسی چنین عاشقانه با هیچ صیادی به دریا نرفته است ,,,,,,,,,,,
Ehsan
نوبت به داماد آخرى رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جایش تکان نخورد. او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم. همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بىامو کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشهاش نوشته بود: « متشکرم! از طرف پدر زنت ,,,,,,
Ehsan
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقهاى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند. یکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد. فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد. داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
Ehsan
یک حرف...... یک زمستان آدم را....... گرم نگه می دارد ... ......و گاه یک حرف ......یک عمر آدم را....... ........سرد می کند! حرف ها چه کارها که نمی کنند....
Ehsan
مرا ببخش اگر تو را به شعر شکستم در مرگ برگ اگر چه به گریه نشستم مرا ببخش اگر که دریاوار نبودم ببخش اگر که خانه نگهدار نبودم مرا ببخش!
Ehsan
همیشه مثل پرنده ای باش که بر روی شاخه ای سست آواز می خواند شاخه میلرزد ولی همچنان می خواند چون ایمان دارد که پرواز میداند . . .
Ehsan
دلم کسي را ميخواهد کسي که از جنس خودم باشد دلش شيشه اي ،گونه هايش باراني دستانش کمي سرد، نگاهش ستاره باران باشد دلم يک ساده دل ميخواهد بيايد با هم برويم نميخواهم فرهاد باشد کوه بتراشد ميخواهم انسان باشد نميخواهم مجنون شود سر به بيايان بگذارد ميخواهم گاهي دردم را درمان باشد شاهزاده سوار بر اسب سفيد نميخواهم غريب آشنايي ميخواهم بيايد با پاي پياده قلبش در دستش باشد چشمانش پر از باران باشد کلبه کوچک را دوست دارم اگر اين کلبه در قلب او باشد !!!
Ehsan
حرف ها هم مثل آدمها هستند گاهی که باید بیایند نمی آیند یا آنقدر دیر می آیند که کار از کار گذشته !!!
Ehsan
توی زندگیت سعی نکن بهترین قطار رو سوار بشی سعی کن بهترین ایستگاه پیاده بشی!!!
Ehsan
مادربزرگم داره با صدای نوحه تلویزیون یواش یواش سینه میزنه، یه دفه برگشته میگه : "ننه این مسابقه رقص کی شرو میشه؟!
Ehsan
به کودکی گفتند : عشق چیست؟ گفت:بازی به نوجوانی گفتند:عشق چیست؟ گفت:رفیق بازی به جوانی گفتند:عشق چیست؟ گفت:پول و ثروت به پیرمردی گفتند:عشق چیست؟ گفت:عمر به عاشقی گفتند:عشق چیست؟ چیزی نگفت.آهی کشید و سخت گریست...
Ehsan
پیوسته با خطی كه بر همه چیز كشیدم هزار بار تصویر تو را كشیدم یك بار سر برآوردی ببینی میان این همه خطِ فاصله چه كشیدم ؟