Ehsan
میگفتی زندگی يک سفرست. آدمها در طول سفر بار خودشان را میبندند. بعضیها فکر میکنند خوش گذراندن هدف نهايی سفر است، اما نمیدانند که يک بار ديگر به اين دنيا نخواهند آمد تا شانس دوباره ای بگيرند. فرصت توبه و گناه همهاش در همين سفر به ما داده شده و ربطی هم به تعلقات مادی ما ندارد.....
Ehsan
عشق وقتی لب به فنجان قهوه ات می زنی از کالسکه اش پیاده می شود کلاه از سر برداشته سر خم می کند و به صرف قهوه دعوتم می کند تو قرار نیست مصداق عشق باشی خودش راه را بلد است تو تنها رو به رویم بنشین و لب به فنجانت بزن!
Ehsan
دلتنگی عین آتش زیر خاکستر است گاهی فکر میکنی تمام شده اما یک دفعه همه ات را آتش میزند . . . . .
Ehsan
دوســــتت دارم ؛ هدیه ایست که هر قلبی ، فــــهم گرفتنش را ندارد ... قیمتی دارد که هر کسی ، تــــوان پرداختش را ندارد ... جمله ی کوتاهیست که هر کسی ، لــــیاقت شنیدنش را ندارد ..
Ehsan
صبح يك روز من از پيش شما خواهم رفت بي خبر با دل درويش خودم خواهم رفت ميروم تا در ميخانه كمي مست كنم جرعه بالا بزنم انچه نبايست كنم بي خيال همه كس باشم و دريا باشم دائم الخمرترين ادم دنيا باشم انقدر مست كه اندوه جهانم برود استكان روي لبم باشدو جانم برود ساقيا دربدنم نيست توان جام بده گورباباي غم هردوجهان جام بده برود هر كه دلش خواست شكايت بكند شهر بايد به من الكلي عادت بكند....
Ehsan
قبلنا بابا ها 7تا دختر شوهر می دادن همشون هم خوشبخت می شدند، الان: یه دختر را ٧ بار شوهر میدن آخرش برمی گرده خونه باباش!
Ehsan
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد. هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حيران مانده بود که چکار کند. تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود. در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی. آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند. پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟ ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!
Ehsan
یکی هم نیس تو این سوز سرما بغلمون کنه گرم شیم... یا "چیز" برامون بخونه که خوابمون ببره..
Ehsan
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت ناجی عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم,,,,,,,,,,
Ehsan
مامانه به بچش میگه که عزیزم وقتی خاله اومد قشنگ میری جلو سلام میکنی میبوسیش بچهه میزنه زیره گریه میگه نه مامان من خاله رو بوس نمیکنم! مامانه میگه چرا عزیزم؟ بچهه میگه آخه دیروز که بابا میخواست بوسش کنه زد تو صورتش!....
Ehsan
زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای بیایی تو ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام ببینم اف ف سالمه یا نه...
Ehsan
با دوستم رفتيم تو يه مغازه ي شلوغ که عسل طبيعي ميفروشه؛ نوبت ما که ميشه طرف ميگه:شمام عسل ميخواين!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوريم اومديم استخدام شيم ..........
Ehsan
تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه...........