Ehsan
يارو عکسمو ديده ميگه:اااا دماغ خودته اين؟ پـَـَــــ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بيني به بيني، نسل به نسل منتقل شده الان رسيده به من!!!!
Ehsan
رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم ...........
Ehsan
یکی از دوستان تعریف میکرد که یه بار سر یه چارراه، یه دونه از این وانت سبزی فروشا، چراغ قرمزو رد کرد. پلیسه از تو بلندگوش گفت : وانت کجا مییرییییییییییی؟ وانت تو بلندگوش گفت : دارم میرم خونه!!!
Ehsan
اي كاش ياد ميگرفتم اگر در رابطه اي "حرمتم " زیر سوال رفت برای همیشه با آن رابطه خداحافظی کنم و به طور احمقانه اي منتظر معجزه نمانم..
Ehsan
خود را در آغوش بگیر و بخواب ! هیچ کس آشفتگی ات را شانه نخواهد زد ! این جمع ، پر ازتنهاییست ..
Ehsan
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان کاين دم و دود سينهام بار دل است بر زبان همچو تبم نمیرود آتش مهر از استخوان چشمم از آن دو چشم تو خسته شدهست و ناتوان نبض مرا که میدهد هيچ ز زندگی نشان شيشهام از چه میبرد پيش طبيب هر زمان ترک طبيب کن بيا نسخه شربتم بخواn
Ehsan
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرود ای که طبيب خستهای روی زبان من ببين گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن بازنشان حرارتم ز آب دو ديده و ببين آن که مدام شيشهام از پی عيش داده است حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
Ehsan
قطره؛ دلش دریا می خواست خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست! قطره عبور کرد و گذشت قطره پشت سر گذاشت قطره ایستاد و منجمد شد قطره روان شد و راه افتاد قطره از دست داد و به آسمان رفت و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت تا روزی که خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن! خدا قطره را به دریا رساند قطره طعم دریا را چشید طعم دریا شدن را اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟ خدا گفت : هست! قطره گفت : پس من آن را می خواهم بزرگ ترین را، و بی نهایت را ! پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است! و آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت قطره از قلب عاشق عبور کرد! و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید. خدا گفت : حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است!
Ehsan
چه تلخ محاکمه میشوند.. پاییزوزمستان که برای جان دادن به درخت جان میدهند.. وچه ناعادلانه کمی آن طرفتر.. همه چیزبه اسم بهارتمام میشود.
Ehsan
پروردگارا راضیم به رضایت ... اما مگه میشه رضایت تو به رنج کشیدن من باشه ؟!
Ehsan
پاکت نامه را خالـــــے بفرست ! کلمات ، احساست را محدود مے کند...!
Ehsan
خیلی ها فکر میکنند عشق سه حرفه ....ولی آنها در اشتباهند عشق همش حرفه....
Ehsan
همه قراردادها را روی کاغذ بی جان نمی نویسند بعضی از عهد ها را روی قلب هم می نویسیم حواست به این عهد های غیر کاغذی باشد شکستنشان یک ادم را می شکند !
Ehsan
ما که رفتیم ولی بعد ما میفهمی کی دوستت داشت...